سال به سال گذشت و «جازموریان» تکیدهتر و ناتوانتر شد. پیامدهایش گریبان ما را هم گرفت. ریزگردها برخاستند و بیماری چشمی تراخم یکی از دهها گرفتاری شد که جان کندن جازموریان، ما را هم دچار و بیمار کرده بود. آخر سر، نه از کوشش و چارهجویی ما، که از مهربانی آسمان بود که باران بارید و خون در رگهای جازموریان دوید. سوسوی امیدی در دلها روشن شد و زمینهای خشک و پوسته پوستهی پیرامون جازموریان، امیدها در دل اندوختند تا زندگیِ به مویی بستهیشان، جانی تازه بیابد.






