هر چه بیشتر در لابهلای نوشتههای به فراموشی سپردهشدهی تاریخ ایران جستجو میکنیم، بیش از پیش به ناآگاهی خود دربارهی سرگذشت و تاریخ سپریشدهی کشورمان پی برده، و همچنین بدین آگاهی دست مییابیم که نیاکانمان در تلاش برای پاسداری از زبان، خط، فرهنگ و هویت ملی خود چه رنجها و دشواریها که از دست حُکام نکشیدهاند.

فرهنگ ایرانی به اندازهای سترگ، دیرپا، پربار و فرهمند بود که آنچه دیگران داشتند، در برابرش به بازیچهای میماند. در کتاب ارزشمند «دو قرن سکوت» دکتر عبدالحسین زرینکوب آمده: «در آن روزها که باربد و نکیسا با نواهای پهلوی و ترانههای خسروانی، در و دیوار کاخ خسروان را در امواج لطف و ذوق فرومیگرفتند، زبان تازی در کام فرمانروایان صحرا از ریگهای تفتهی بیابان نیز خشکتر و بیحاصلتر بود. در سراسر آن بیابانهای فراخ بیپایان، اگر نغمهای طنین میافکند، سرود جنگ و نوای رهزنی بود. نه پندی و حکمتی بر زبان این قوم جاری بود و نه شوری و مهری از لبهاشان میتراوید. شعرشان توصیف پشگ شتر بود و خطبهشان تحریض به جنگ. به خلاف ایران که زبان آن سراسر معنی و حکمت بود. اندرزنامههای لطیف و سخنان دلپذیر داشتند، کتابهای دینی و سرودهای آسمانی زمزمه میكردند. داستانهای شیرین از شاهان گذشته در خداینامهها میسرودند … در برخی کتابها از زبان روزبه پسر دادویه، آمده است که شاهان ایران در مجالس خویش به زبان پهلوی سخن میگفتهاند. اما در خلوت با بزرگان مملکت به لغت خوزی(خوزستانی) سخن میگفتند. همچنین مردم بلاد و کسانی که بر درگاه شاهان بودهاند، زبانشان دری بوده است و موبدان به زبان پارسی سخن میراندهاند.»
و اما، اعرابِ حجاز در هنگام چیرگی بر سرزمینهای تازه بهدست آمده، هیچگونه سررشتهای از شیوه و آیین دیوانی و دیوانداری نداشتند. به همین روی، و از سر ناچاری، همهی ساختار دفتر و دیوان و دبیران کشورهای زیر فرمان و از آنگونه ایران را به همان سان که بود، بر جای نهادند. دفتر و دستگاه دیوانی ایران، تا زمان حکومت حَجّاج بن یوسف ثقفی در عراق، به دست دبیران ایرانی و به زبان پهلوی ساسانی انجام میگرفت. در این زمان، یکی از دبیران ایرانی به نام «صالح بن عبدالرحمن» که پدرش از دربندشدگان سیستان بود و زیر دست «زادانفرّخ» دیواندار ایرانیِ حجاج، سرگرم کار بود و نیز پارسی و تازی خوب میدانست، به پافشاری حجاج تلاش میکند تا زبان دیوانی را از پهلوی به عربی برگردانَد. در «دو قرن سکوت» میخوانیم، «… حجاج، صالح را بدید و بپسندید و او را بنواخت و به خویشتن نزدیک کرد … چون زادانفرخ کشته آمد، حجاج کار دیوان را به صالح داد … مگر روزی در اثنای سخن، صالح از آنچه میان او و زادانفرخ رفته بود، چیزی گفت. حجاج بدو پیچید و به جِدّ درخواست تا دیوان را از پارسی به تازی نقل کند. صالح نیز بپذیرفت و بدین کار رای کرد.»
آوردهاند، مردانشاه پسر زادانفرّخ بسیار کوشش كرد که او را از این کار باز دارد، اما راه به جایی نبرد. مردانشاه هنگامی که از خواستِ بدون بازگشت صالح به دگرگونی زبان دیوانی از پهلوی به عربی آگاه شد، به او چنین گفت: «چون شمارها را به تازی نویسی، دهویه و بیستویه را که در فارسی هست، چه خواهی نوشت؟ گفت عشر و نیمعشر نویسم. پرسید وید را چه نویسی؟ گفت به جای آن، ایضا نویسم. مردانشاه به خشم در شد و گفت، خداوند ریشهی تو را برکَنَد، که ریشهی زبان پارسی برکندی!»
ایرانیان بر آن شدند صد هزار درهم به صالح بدهند تا از این کار سر باز زند، و او نپذیرفت. و بدینگونه بود که نخستین کوبه بر زبان ایرانی که زبان نیاکانمان بود، فرود آمد. سرانجام، آن شیوهی نابخردانهی صالح رفتهرفته در دیوانخانههای دیگر شهرهای ایران نیز به کار رفت تا آنکه دیگر زبان دولتی ایران، یکسر به عربی دگرگون شد. شوربختانه باید گفت، با بودن خونریزی همچون حجاج در حکومت میانرودان(عراق) که شمالغرب(:باختر) آن، تختگاه شهریار ایران در پیش از یورش تازیان بهشمار میرفت و پس از آن نیز دروازهی مرزهای جنوبی ایران شمرده میشد، یکی از بختهای شومی بوده که چالشی بر چالش یورش تازیان به ایران افزوده است.
اینک نگاهی میافکنیم به داستان تاریخی دیگری در همین باره: «هنگامیكه قتبیه بن مُسلم سردار حجاج، بار دوم به خوارزم رفت و آن را بازگشود، هر کس را که خط خوارزمی مینوشت و از تاریخ و علوم و اخبار گذشته آگاهی داشت، از دم تیغ بیدریغ درگذاشت و موبدان و هیربدان قوم را یکسر هلاک كرد و کتابهاشان همه بسوزانید و تباه کرد، تا آنکه رفتهرفته مردم اُمّی ماندند و از خط و کتابت بیبهره گشتند و اخبار آنها اکثر فراموش شد و از میان رفت.»
و داستان دیگری از اهریمنخوییهای حجاج و سرکردگانش در ایران: «هنگامیكه حجاج بن یوسف، سردار خونخوار عرب پس از بیست سال حکمرانی در مشرقِ خلافت اسلامی(ایران)، در سال 95 قمری مُرد، به جز ایرانیانی که در جنگها کشته شده بودند، بیش از یکصد و بیست هزار ایرانی را گردن زده بود. پنجاه هزار مرد و سیهزار زن در زندان او بودند. خوراک زندانیان نانی بود از جو که با خاکستر و نمک آمیخته بود و هر زندانی که از آن میخورد، پس از زمان کوتاهی رنگ چهرهاش سیاه میشد.»
در دو سه سدهی نخست پس از یورش تازیان، بسیاری از کتابهای پهلوی که از نوشتههای تاریخی، ادبی، حکمت، پیمانها و دانش میبود، به آب و آتش سپرده شد و از میان رفت؛ و برخی نوشتهها نیز که از این آتش خشم به دور مانده بودند، به عربی برگردانده شدند که نام شماری از آنها در پی آورده میشود. آنچه شایان گفتن است، آن که تنها نگاهی بر نامهای این کتابها به ما یادآوری میکند که نیاکان ما چه داشتههای گرانبهایی را در دانش و ادب و تاریخ در دسترس جهانیان گذاردهاند تا از آن بهره ببرند. و پارهای از این کتابها:
خداینامه (شاهنامه)، سیرالملوک، سیرالملوک الفرس، تاریخ ملوک الفرس، سیرهی الفرس، داستان اسکندر، بلوهر و بوذاسف، کتاب الصور، کتاب السکسیکین، آییننامه و گاهنامه، داستان بهرام چوبین، داستان رستم و اسفندیار، داستان پیران ویسه، داستان دارا و بُت زرّین، کتاب زادانفرّخ در تادیب پسرش، عهد خسرو به پسرش هرمز و پاسخ هرمز به آن، عهد اردشیر به پسرش شاپور، کتاب مزدک، کتاب موبدان موبد در حکم و جوامع و آداب، کتاب سیرت اردشیر، کتاب بنیاندخت، کتاب بهرامدخت، آیین تیراندازی از بهرام گور، آیین چوگان زدن، کتاب ستورپزشکی (دامپزشکی)، زیج شهریار، کارنامهی انوشیروان، داستان شهر براز با اپرویژ، لُهراسبنامه، کتاب جاماسب در کیمیا، گزارش شطرنج، نامهی تنسر، داستان خسرو و شیرین و بسیاری از کتابهای دیگر دربارهی منطق، حکمت، ریاضیات، کشاورزی، تاریخ، ادب و قصص و اَمثال و حِکم و جز آنها.
* این نوشتار در اردیبهشتماه 1390 خورشیدی، در رویهی هشتم، شمارهی 253 هفتهنامهی امرداد، چاپ شده است.
امرداد - م. ایرانمهر
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر