
کیهان لندن، بهزاد پرنیان – برای شناخت جایگاه و مفهوم شهریاری در تاریخ ایران، همین بس که بدانیم نزد ایرانیان، شهریاری هرگز به نشستن بر تخت فرمانروایی محدود نبوده و نیست. تاج، در اندیشهی ایرانشهری، افزون بر آنکه نشانهی اقتدار است، نماد مسئولیتی در برابر سرزمین، مردمان و پاسداری از نظمی به شمار میرود که با مفاهیمی چون داد، خرد و فرّه پیوندی دیرپا و گسستناپذیر دارد.
از همین رو، در کنار شهریاران ایران، همواره چهرههایی از دانایان، موبدان، دبیران، حکیمان و اندرزگویان حضور داشتهاند که رسالت خویش را نه در تصاحب قدرت، بلکه در راهنمایی آن میجستند.
این سنت، یکی از ظریفترین جلوههای فرهنگ سیاسی ایران است.
سنتی که در آن، میان «توانایی فرمان راندن» و «شایستگی فرمان راندن» تمایزی بنیادین وجود دارد.
شاید این به گزاف نباشد که قدرت میتواند از پیروزی، وراثت یا غلبه پدید آید، اما شایستگی آن، در محک خرد و داد و در نسبت با مصالح کشور سنجیده میشود.
در چنین دستگاه اندیشگانی، خردمند قوم نه لزوما صاحب منصب است و نه الزاما برخوردار از قدرت اجرایی.
او حامل تجربهی انباشتهی یک تمدن است؛ کسی که گذشته را میشناسد، اکنون را میسنجد و میکوشد آینده را، پیش از آنکه بصورت فاجعه یا فرصت پدیدار شود، در افق اندیشهی شهریار قرار دهد.
اما چنین مسئولیتی، تنها با برخورداری از دانش و تجربه به انجام نمیرسد. خردمند باید از شهامتِ گفتن نیز برخوردار باشد؛ از آن فضیلتی که به او اجازه میدهد حقیقت را حتی آنگاه که با پسند و مصلحت زودگذر صاحبان قدرت سازگار نیست، بر زبان آورد. زیرا خِردی که تنها به تأیید تصمیمهای گرفتهشده مشغول باشد، دیگر راهنمای قدرت نیست، که به خدمتگزار آن بدل شده است.
در سنت اندیشهی ایرانشهری، نسبت میان شهریار و خردمند را میتوان در همین پیوند میان اقتدار و اندرز جستجو کرد. شهریار، مسئول تدبیر امور کشور است و خردمند، مسئول آنکه افق این تدبیر را به فراسوی ضرورتهای روزمره بگستراند. یکی با دشواریهای فرمانروایی روبروست و دیگری میکوشد پیامدهای تصمیمهای امروز را در سرنوشت فردای کشور آشکار سازد. این دو مسئولیت، هرچند از یک جنس نیستند، در آرمان شهریاری دادگر به یکدیگر نیاز دارند.
چنین گفتگویی نیز همواره در آرامش و توافق شکل نمیگیرد. اندرز، گاه با هشدار همراه است، گاه با اعتراض و گاه با یادآوری حقیقتی که گذشت زمان یا هیاهوی سیاست آن را از نظرها پنهان کرده است. ارزش اندرز خردمندانه، بیش از آنکه در خوشایند بودن سخن باشد، در امانتداری آن نسبت به حقیقت و مصالح کشور نهفته است.
از همین رو، سخن خردمند به مجلس حضور شهریار محدود نمیماند. اندیشهای که از تجربهی یک نسل برمیخیزد و سرنوشت نسلهای پس از خود را نیز در نظر دارد، نیازمند ماندگاری است.
گفتار میتواند در هیاهوی زمان فراموش شود، اما سخنی که به نوشتار درمیآید، امکان بازخوانی، سنجش و حتی داوری آیندگان را نیز با خود همراه میآورد.
در میان شیوههای گوناگون انتقال این تجربه و حکمت، نامه جایگاهی ویژه مییابد، زیرا نویسنده در آن میتواند با مخاطبی معین سخن بگوید و در همان حال، اندیشهی خویش را از محدودیت یک دیدار و یک لحظهی تاریخی فراتر ببرد. نامه، آنگاه که موضوع آن سرنوشت یک کشور باشد، دیگر تنها وسیلهای برای رساندن پیام نیست و در حقیقت میتواند به سندی از مسئولیت تاریخی نویسنده در برابر شهریار، ملت و آیندگان تبدیل شود.
از همین منظر است که میتوان به یکی از برجستهترین نمونههای بازمانده از سنت اندرز سیاسی ایران، یعنی نامهی تنسر به گشنسب، نگریست.
نامهی تَنسَر؛ آنجا که خرد به زبان سیاست سخن میگوید
در میان میراث مکتوب ایران، نامهی تنسر به گشنسب جایگاهی ممتاز دارد. متنی که در سنت تاریخی ایران به تنسر، از بزرگان دینی و فکری روزگار اردشیر بابکان، نسبت داده شده و خطاب به گشنسب، فرمانروای طبرستان، نوشته شده است.
این نامه، در ظاهر پاسخی است به تردیدها و اعتراضهای فرمانروایی محلی دربارهی اقدامات اردشیر و دگرگونیهای سیاسی و اجتماعی روزگار او؛ اما در لایههای عمیقتر، با مسئلهای بنیادین سروکار دارد: نسبت میان مشروعیت فرمانروایی، سامان سیاسی، سنت و ضرورت دگرگونی.
تنسر در مقام مدافع نظم تازهی ساسانی، میکوشد توضیح دهد که پاسداری از میراث گذشتگان، الزاما به معنای حفظ تمام صورتهای بهجامانده از گذشته نیست. آنچه اهمیت دارد، تشخیص تفاوت میان سنتی است که در خدمت داد و سامان کشور قرار میگیرد و عادتی که بهرغم دیرینگی، ممکن است به تباهی و پراکندگی بینجامد.
البته ذکر این نکته ضروری است که نامهی تنسر را نباید سندی بیطرف یا مستقل از مناسبات قدرت دانست. این متن، آشکارا در دفاع از اقتدار اردشیر سخن میگوید و در اصالت تاریخی و زمان تدوین صورت موجود آن نیز میان پژوهشگران اختلافنظر وجود دارد. بااینهمه، اهمیت فلسفی آن در تصویری است که از پیوند دانش، اندرز و مشروعیت سیاسی به دست میدهد.
تنسر میخواهد قدرت را با استدلال توضیح دهد و آن را در چارچوبی از تاریخ، آیین، مصلحت و نظم سیاسی قرار داده و برای پذیرش آن، به چیزی فراتر از شمشیر و فرمان متوسل شود.
همین کوشش برای عقلانی کردن امر فرمانروایی است که نامه را از یک مکاتبهی اداری متمایز میکند.
در سنت ایرانی، این اندیشه بعدها در صورتهای گوناگون اندرزنامهها، سیاستنامهها و آثار حِکَمی استمرار یافت. از آموزههای منسوب به بزرگمهر تا روایتهای شاهنامه، از اندرزهای پادشاهان ساسانی تا تأملات حکیمان در دوران استیلای اسلام بر ایران، همواره ردپای این باور دیده میشود که کشور را نمیتوان تنها با نیروی بازو نگاه داشت؛ تدبیر و خرد، شرط بقای آن است.
فردوسی، این میراث را در کوتاهترین و شاید رساترین صورت ممکن به زبان آورده است:
این بیت، صرفا ستایش دانایی فردی نیست. در خوانشی سیاسی، خرد همان نیرویی است که باید میان قدرت و مسئولیت، میان خواست فرمانروا و مصلحت کشور، و میان شکوه امروز و بقای فردا پیوند برقرار کند.
چهار نامهی شجاعالدین شفا؛ بازگشت یک سنت در روزگار تبعید
بیش از هفده سده پس از روزگار منسوب به تنسر، در هنگامهای دیگر از تاریخ ایران، زندهیاد دکتر شجاعالدین شفا چهار نامهی سرگشاده نوشت.
نامههایی که اگرچه هر یک عنوان و مخاطب آشکار متفاوتی داشتند، در کلیت خود پیرامون آیندهی ایران و جایگاه شهریار ایران، رضا شاه دوم پهلوی، در آن آینده سامان یافته بودند.
عناوین این چهار نامه، خود گویای گسترهی نگرانی نویسندهاند:
شجاعالدین شفا، با تجربهای طولانی در عرصهی فرهنگ، تاریخ، ترجمه و مناسبات سیاسی دوران پهلوی، به نسلی تعلق داشت که هم ایران پیش از شورش پنجاهوهفت را از نزدیک شناخته بود و هم پیامدهای فروپاشی آن نظم را تجربه میکرد.
او در این نامهها، تنها به نکوهش جمهوری اسلامی بسنده نمیکند. موضوع اصلی، بسیار گستردهتر است: چگونه میتوان کشوری را که دچار گسست سیاسی و فرهنگی شده، بار دیگر به مسیر حیات تاریخی خود بازگرداند؟
در نامهی نخست، جامعهی ایرانیان خارج از کشور و مسئولیت آنان در برابر میهن مطرح میشود.
در نامهی دوم، مخاطب مستقیما شهریار ایران است؛ کسی که نویسنده جایگاهی محوری برای او در آیندهی سیاسی کشور قائل است.
نامهی سوم، از ضرورت براندازی فراتر میرود و به مسئلهی ساختن ایران فردا میپردازد.
نامهی چهارم نیز میدان بحث را به مناسبات بینالمللی میکشاند و بویژه سیاست آمریکا و پیامدهای خطاهای قدرتهای خارجی در شناخت جامعهی ایران را به نقد میگیرد.
در کنار هم قرار گرفتن این چهار نامه، ساختاری اندیشیده پدید میآورد: ملت، شهریار، سازندگان آینده و جهان خارج.
این چهار حوزه، در حقیقت چهار ضلع یک مسئلهاند: بازسازی ایران بهمثابه یک کشور، یک جامعهی سیاسی و یک استمرار تاریخی.
شفا در نامهی سوم، با طرح ضرورت آمادگی برای فردای براندازی، به موضوعی میپردازد که در بسیاری از جنبشهای سیاسی زیر سایهی هدف فوری سرنگونی قدرت قرار میگیرد. از نگاه او، پایان یک حکومت، بهخودیخود به معنای آغاز حکمرانی مطلوب نیست. نیرویی که خواهان دگرگونی است، باید دربارهی سامان آینده نیز اندیشیده باشد.
در نامهی چهارم، همین منطق را در مقیاسی بینالمللی دنبال میکند. او نسبت به سادهانگاری در سیاست خارجی، شناخت نادرست غرب از نیروهای سیاسی ایران و خطر پیامدهای ناخواستهی مداخلات قدرتهای جهانی هشدار میدهد. بویژه، به کسانی که گمان میکنند میتوانند با بهرهگیری از نیروهای ایدئولوژیک، مسیر تحولات سیاسی را بهآسانی مهار کنند، با دیدهی تردید مینگرد.
این هشدارها را میتوان امروز با تجربهی دهههای پس از نگارش نامهها سنجید؛ بیآنکه لازم باشد همهی پیشبینیهای نویسنده را تحققیافته یا تمام داوریهای او را مصون از نقد بدانیم.
ارزش اندیشهی شفا دقیقا در همین قابلیت بازخوانی است: او به خواننده امکان میدهد رابطهی میان تصمیمهای کوتاهمدت سیاسی و پیامدهای بلندمدت تاریخی را دوباره بررسی کند.
از تنسر تا شفا؛ استمرار یک مسئولیت، نه تکرار یک تاریخ
میان تنسر و شفا، فاصلهای به درازای بخش بزرگی از تاریخ ایران وجود دارد. یکی در جهان سیاسی و دینی ایران باستان سخن میگوید و دیگری در روزگار دولتهای مدرن، ایدئولوژیهای سیاسی و مناسبات پیچیدهی بینالمللی.
نمیتوان این دو را از حیث موقعیت تاریخی، دستگاه اعتقادی یا نسبتشان با قدرت یکسان دانست. تنسر در نامهی خود به گشنسب، در مقام توجیه و تثبیت نظم تازهی اردشیر ظاهر میشود؛ شفا، در مقام اندیشمندی تبعیدی، دربارهی راه برونرفت ایران از بحرانی سیاسی و تمدنی سخن میگوید.
اما در پس این تفاوتها، یک خویشاوندی فکری دیده میشود.
هر دو متن، امر سیاسی را فراتر از کشمکش روزمرهی صاحبان قدرت میفهمند. هر دو به حافظهی تاریخی رجوع میکنند و هر دو برای بقای کشور، نقشی تعیینکننده برای شناخت، تدبیر و آیندهنگری قائلاند.
تفاوت مهم دیگر آن است که در نامهی تنسر، حفظ وحدت سیاسی عمدتا در چارچوب اقتدار شهریاری توضیح داده میشود؛ حال آنکه در جهان معاصر، این وحدت باید با حاکمیت ملی، حقوق شهروندی، حکومت قانون و مسئولیتپذیری نهادهای سیاسی نیز پیوند بخورد.
از این منظر، بازخوانی حکمت خسروانی در روزگار ما، بازگشت به تمام ساختارهای فرمانروایی باستانی نیست. بلکه بازیابی آن بخش از میراث ایرانشهری است که میتواند در گفتگو با دستاوردهای مشروطه و اندیشهی سیاسی مدرن، معنایی تازه بیابد.
خرد سیاسی، زمانی به فضیلت تبدیل میشود که قدرت را به پاسخگویی فرابخواند، نه آنکه تنها برای آن دلیل و توجیه فراهم آورد.
در این خوانش، پادشاهی مشروطه نه نفی سنت شهریاری ایران، بلکه کوششی برای پیوند دادن استمرار تاریخی آن با نهادهای قانونی و حقوق ملت است.
از همین رو، میتوان چهار نامهی شفا را نوعی اندرزنامهی سیاسی مدرن دانست؛ اندرزنامهای که مخاطب نهایی آن تنها یک شخص نیست، بلکه مجموعهی نیروهایی است که در برابر آیندهی ایران مسئولیت دارند.
شفا با شهریار سخن میگوید، اما ملت را از یاد نمیبرد؛ با ملت سخن میگوید، اما از ضرورت سازماندهی سیاسی غافل نمیشود؛ از براندازی سخن میگوید، اما فردای براندازی را نیز پیش چشم دارد؛ و سرانجام، جهان خارج را مخاطب قرار میدهد، بیآنکه سرنوشت ایران را به ارادهی قدرتهای خارجی واگذار کند.
این همان ویژگی است که به نامهها وحدتی فراتر از عنوانهای جداگانهشان میبخشد.
حکمت خسروانی؛ میراثی که به تبار و منصب محدود نمیشود
حکمت خسروانی، ریشه در میراث حکمی ایران باستان دارد؛ میراثی که قرنها بعد، شهابالدین سهروردی، فیلسوف نامدار ایرانی و بنیانگذار حکمت اشراق، کوشید آن را در دستگاه اندیشگانی خویش بازخوانی و بازآفرینی کند. اما در معنای فرهنگی گستردهتر، میتوان حکمت خسروانی را جلوهای از پیوند خرد، داد، فرّه و مسئولیت در سنت ایرانشهری دانست.
این دو معنا را نباید بیتمایز یکی گرفت. آنچه در این نوشتار از حکمت خسروانی مراد میشود، بیش از هر چیز، آن وجه اخلاقی و سیاسی از میراث ایرانی است که شهریاری را نیازمند خرد و خردمندی را مسئول سرنوشت کشور میداند.
خردمندان قوم نیز در این سنت، یک طبقهی بسته و موروثی نیستند. خرد نه با عنوان دانشگاهی تضمین میشود، نه با نزدیکی به دربار و نه با شهرت اجتماعی.
و این حقیقتی است که دانش، آنگاه که از مسئولیت اخلاقی تهی شود، ممکن است به ابزار توجیه قدرت تبدیل گردد.
در مقابل، انسانی که از منصب و عنوانی برخوردار نیست، چهبسا در لحظهای سرنوشتساز، حقیقتی را دریابد که صاحبان قدرت و دانش از دیدن آن ناتوان ماندهاند.
همین دریافت، ما را به معنای دیگری از «خردمندان قوم» نزدیک میکند.
در فرهنگ ایرانی، خرد تنها دانستن نیست؛ توانایی تشخیص راه درست و برخورداری از شهامت پیمودن آن نیز هست. البته شجاعت و خرد دو فضیلت متمایزند و هر کنش شجاعانهای لزوما خردمندانه نیست. اما هنگامی که شناخت خطر، احساس مسئولیت و انتخاب آگاهانه در کنار یکدیگر قرار گیرند، کنش انسانی میتواند صورتی از حکمت عملی پیدا کند.
خردمند قوم، در چنین معنایی، کسی است که از مرز منفعت شخصی عبور میکند و سرنوشت خویش را در پیوند با سرنوشت جمعی میفهمد.
از اندرز خردمندان تا وصیت جانفدایان
و اکنون، پس از این گردش بلند در تاریخ اندیشهی ایرانی، به هجدهم و نوزدهم دیماه ۱۴۰۴ میرسیم.
به روزهایی که در حافظهی بسیاری از ایرانیان، با نام جانفدایان، سوگ خانوادهها و فریادهای برخاسته از خیابانها پیوند خورده است.
در میان جانباختگان و معترضان آن روزها، انسانهایی بودند که با آرمان بازگشت پادشاهی پهلوی و حمایت از شهریار ایران، رضا شاه دوم پهلوی، به میدان آمده بودند. آنان در شرایطی با خطر روبرو شدند که بیان یک خواست سیاسی میتوانست به بهایی سنگین و جبرانناپذیر تمام شود.
از همینجاست که معنای خردمندان قوم را میتوان از نو اندیشید.
تنسر، در روایت تاریخی، دانش و اندرز خویش را در خدمت آیندهای قرار داد که برای ایران تصور میکرد. شفا، قرنها بعد، تجربه و شناخت تاریخی خود را در قالب چهار نامه با شهریار و دیگر مخاطبانش در میان گذاشت.
اما جانفدایان دیماه، بسیاری بیآنکه فرصت نگارش رسالهای داشته باشند، با انتخاب و ایستادگی خویش پیامی به یادگار گذاشتند.
پیامی که بر کاغذ نوشته نشد؛ در زندگی آنان شکل گرفت و با مرگشان در حافظهی بازماندگان ماندگار شد.
آنان الزاما فیلسوف، مورخ یا نظریهپرداز سیاسی نبودند. از میانشان نمیتوان بیبررسی، برای همه یک اندیشه یا خواست واحد تعریف کرد. اما آنان که آگاهانه جان خود را در راه آرمان ایران و بازگشت پادشاهی به خطر افکندند، حامل نوعی آگاهی اخلاقی بودند که شایستهی تأمل است.
آگاهی از اینکه سرنوشت کشور را نمیتوان همواره به فردا واگذاشت؛ اینکه مسئولیت ملی، تنها وظیفهی سیاستمداران و صاحبان منصب نیست؛ و اینکه وفاداری به یک آرمان، زمانی معنای عمیقتری پیدا میکند که انسان هزینهی انتخاب خویش را نیز بشناسد.
این آگاهی را میتوان گونهای از حکمت عملی نامید.
در اینجا، اندرز دیگر تنها از زبان حکیم به گوش شهریار نمیرسد؛ از زندگی و سرنوشت شهروندانی برمیخیزد که خواستهاند در تعیین آیندهی کشورشان سهم داشته باشند.
شاید بتوان گفت اگر تنسر نمایندهی خردِ اندرزگو و شفا نمایندهی خردِ آیندهنگر بود، جانفدایان دیماه، در خوانشی اخلاقی، نمایندگان خردِ مسئولیتپذیرند؛ خردی که از قلم و گفتار فراتر میرود و در کنش انسانی تجسم مییابد.
اما این قیاس، یک تعهد مهم نیز بر دوش بازماندگان میگذارد.
جانفشانی، بهخودیخود جایگزین قانون اساسی، نهادهای مدنی یا تدبیر سیاسی نمیشود. وفاداری به جانفدایان نیز تنها با تکرار نامها و شعارهایشان به انجام نمیرسد. آرمان آنان باید در ساختن نظمی سیاسی معنا پیدا کند که در آن، هیچ ایرانی برای بیان عقیده، دفاع از آزادی یا مشارکت در سرنوشت کشور ناگزیر به پرداختن بهای جان خویش نباشد.
اگر قرار است نهاد پادشاهی در ایران آینده نماد استمرار تاریخی کشور باشد، پاسداری از این میراث مستلزم آن است که قدرت سیاسی به قانون مشروط شود و کرامت شهروندان از تعرض قدرت مصون بماند.
چنین است معنای ژرف مشروطهسازی: تبدیل آرمان سیاسی به نظمی پایدار که در آن، خرد و قانون بر خودسری فرمان برانند.
آخرین نامه را چه کسانی نوشتهاند؟
نامهی تنسر به گشنسب، در حافظهی مکتوب ایران باقی ماند. چهار نامهی شجاعالدین شفا نیز به میراث اندیشهی سیاسی ایرانیان در تبعید پیوست.
اما شاید در کنار این نامههای نوشتهشده، باید جایی نیز برای نامههایی گشود که هرگز مجال نوشتهشدن نیافتند.
نامههایی که نویسندگانشان، جوانان و شهروندانی بودند که در دیماه ۱۴۰۴ به خیابان آمدند و دیگر به خانه بازنگشتند.
آنان برای شهریار ایران رسالهای در آیین کشورداری ننوشتند؛ اما با انتخاب خویش، پرسشی بزرگ در برابر آیندهی ایران قرار دادند: کشوری که برای آزادی آن چنین بهایی پرداخته شده است، چگونه باید اداره شود تا دیگر این فاجعه تکرار نشود؟
پاسخ این پرسش، وظیفهی زندگان است.
شهریار، سیاستمدار، اندیشمند و شهروند، هر یک به سهم خویش مخاطب این وصیت نانوشتهاند.
و شاید زیباترین ادای احترام به جانفدایانی که بازگشت پادشاهی پهلوی را آرزو میکردند، آن باشد که ایران آینده، شکوه تاریخی پادشاهی را با آزادی شهروندان، دادگستری مستقل، حکومت قانون و پاسداری از جان و کرامت انسان پیوند دهد.
در چنین ایرانی، فرّه شهریاری دیگر تنها در شکوه تاج و تخت جستجو نخواهد شد؛ در اعتماد ملت، در دادگری نهادها و در امنیت و آزادی مردمان نیز جلوه خواهد یافت.
تنسر، از زبان حکمت با قدرت سخن گفت. شفا، از زبان تجربه با شهریار و ملت سخن گفت. و جانفدایان دیماه، با زندگی و مرگ خویش، مسئولیتی را به آیندگان سپردند که هیچ فرمانروایی و هیچ نسلی حق فراموش کردن آن را ندارد.
اینگونه است که سنت خردمندان قوم، از روزگار اردشیر بابکان تا عصر ما، میتواند معنایی تازه پیدا کند؛ نه بعنوان امتیاز گروهی برگزیده، بلکه بهمنزلهی مسئولیتی ملی که از نسلی به نسل دیگر انتقال مییابد.
و چهبسا آن آخرین نامه، هنوز نوشته نشده باشد.
نامهای که متن آن را آیندگان خواهند نوشت؛ آنگاه که ایران، آزاد و آباد، بر بنیاد داد و خرد و قانون، دوباره قامت راست کند.
آن نامه، پاسخ ایران به جانفدایان خویش خواهد بود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر