
کیهان لندن، سیروس کنگرلو* – از شورش ۵۷ تا بحرانهای امروز غرب؛ آیا جهان غرب اکنون بهای نابودی رؤیای ایران بزرگ را میپردازد؟
تمدنها همیشه در میدان جنگ نابود نمیشوند. گاهی یک تمدن را پیش از آنکه به شکوفایی نهایی برسد، در اتاقهای تصمیمگیری سیاسی، در محاسبات قدرتهای جهانی، در همپیمانی ایدئولوژیهای مخرب و در سکوت کسانی که حقیقت را میشناسند اما از بیان آن میهراسند، به مسلخ میبرند. ایران در سال ۱۳۵۷ تنها یک پادشاه را از دست نداد؛ یک مسیر تاریخی، یک چشمانداز ملی و رؤیای تبدیلشدن به قدرتی پیشرفته و اثرگذار در جهان را از دست داد. رؤیایی که محمدرضا شاه پهلوی آن را «تمدن بزرگ» نامیده بود و میخواست ایران را از کشوری اسیر عقبنگهدارندگی مذهبی به یکی از مراکز بزرگ صنعت، دانش، اقتصاد، فرهنگ و قدرت جهانی تبدیل کند.
اما برداشت تاریخی اشتباه سران کشورهای غربی نمیبایست به نابودی بنیانهای دولت، فروپاشی نظم سیاسی و واگذاری سرنوشت کشوری باستانی به حاکمیتی مذهبی میانجامید. آنچه در سال ۱۳۵۷ بر ایران گذشت، از دیدگاه من صرفا یک تغییر حکومت نبود، بلکه قتل رؤیایی بود که میتوانست آیندهی ایران و جایگاه آن را در جهان دگرگون سازد. پرسش بنیادین این است که آیا تصمیمگیرندگان غربی هرگز به ابعاد تاریخی آنچه در برابر چشمانشان رخ میداد، اندیشیده بودند؟
شورش ۵۷ حاصل همسویی نیروهای گوناگونی بود؛ اسلامگرایان انقلابی، سازمانهای چپ مارکسیستی، جریانهای ملی و مذهبی، گروههای لیبرال مخالف سلطنت و شاید مجموعهای از نارضایتیهای اجتماعی و سیاسی، به تصور عدهای انیرانی. در برداشت تاریخی من، این نیروها با اهداف نهایی تقریبا یکسان در نابودی نظام شاهنشاهی و براندازی سلطنت به نقطهی اشتراک رسیدند. آنان با وجود تفاوت در نامها و شعارهای خود، در تخریب بنیانهای ایران نوین نقشی مشترک ایفا کردند. نتیجهی این همسویی، گشودن راه برای استقرار حکومتی بود که ایران را از مسیر تمدن بزرگ بهسوی حاکمیت ایدئولوژی مذهبی سوق داد.
نقش دولتهای غربی، بویژه دولت جیمی کارتر، سیاستهای قدرتهای اروپایی و عملکرد فرانسه در دوران اقامت روحالله خمینی، از مهمترین موضوعاتی است که باید در بازخوانی شورش ۵۷ بررسی شود. از نگاه من، آنچه در کنفرانس گوادلوپ و تصمیمگیریهای سیاسی آن دوران رخ داد، نمادی از اشتباه محاسباتی غرب در شناخت ایران، جایگاه شاه و پیامدهای قدرتگیری اسلام سیاسی بود. غرب در تصور دستیابی به نظمی تازه، چشم بر اهمیت راهبردی ایران شاهنشاهی بست و به روندی میدان داد که پیامدهای آن از مرزهای ایران فراتر رفت.
آیا آنان تصور میکردند با کنار رفتن محمدرضا شاه پهلوی، خاورمیانه آرامتر، منابع انرژی مطمئنتر و منافع قدرتهای غربی تضمین خواهد شد؟ آیا نمیدانستند که ایران، با آن پیشینهی تاریخی و موقعیت جغرافیایی، تنها یک کشور نفتخیز نبود، بلکه یکی از ستونهای اصلی موازنهی قدرت در منطقه محسوب میشد؟
غرب شاید گمان میکرد میتواند پیامدهای این دگرگونی را مدیریت کند، اما گروگانگیری دیپلماتهای آمریکایی در تهران، دشمنی ایدئولوژیک جمهوری اسلامی با ایالات متحده و اسرائیل، گسترش شبکههای مسلح منطقهای و بحرانهای متوالی امنیتی نشان داد که حکومت برآمده از شورش ۵۷ به بازیگری تبدیل شده است که مناسبات منطقهای و بینالمللی را به چالش میکشد.
امروز هنگامی که به فرانسه نگاه میکنیم، کشوری را میبینیم که با تهدید افراطگرایی مذهبی، بحرانهای اجتماعی و تقابل جریانهای سیاسی رادیکال روبرو بوده است. کشوری که روزگاری میزبان خمینی در نوفللوشاتو بود، اکنون خود ناگزیر است دربارهی رابطهی میان آزادیهای جمهوریخواهانه، امنیت ملی، افراطگرایی و نفوذ ایدئولوژیهای مذهبی در فضای عمومی بیندیشد.
در ایالات متحده نیز تقابلهای ایدئولوژیک میان جریانهای چپ، لیبرال، دموکرات و محافظهکار به یکی از محورهای سیاست معاصر تبدیل شده است. از منظر انتقادی من، مسئلهی اساسی در این میان، عملکرد آن بخش از نیروهای سیاسی است که در مواجهه با اسلامگرایی افراطی، خطر تبدیلشدن عقیدهی مذهبی به ابزار سلطهی سیاسی را نادیده میگیرند. پرسش من از این جریانها آن است که چگونه میتوان از آزادی، برابری و حقوق بشر سخن گفت، اما در برابر حکومتهایی که همین اصول را در ساختار حقوقی و سیاسی خود نقض میکنند، دچار مماشات شد؟
من در اینجا از یک تناقض تاریخی سخن میگویم؛ تناقض میان آرمانهای اعلامشدهی غرب و پیامدهای سیاستهایی که به باور من در تضعیف ایران شاهنشاهی و تقویت جریانهای ایدئولوژیک نقش داشتند.
در نگاه من، آنچه امروز در بخشهایی از جهان غرب مشاهده میشود، یادآور همان خطای بنیادینی است که در برخورد با ایران سال ۱۳۵۷ رخ داد: دستکم گرفتن قدرت ایدئولوژیهای تمامیتخواه و تصور اینکه میتوان از نیروی آنها برای دستیابی به اهداف کوتاهمدت سیاسی بهره گرفت، بیآنکه در آینده با پیامدهای آن روبرو شد.
شاه ایران رؤیای کشوری را در سر داشت که با تکیه بر میراث تمدنی خود، به جایگاهی درخور تاریخ چند هزارسالهاش دست یابد. توسعهی صنعتی، گسترش دانشگاهها، پیشرفت فناوری، حضور زنان در عرصههای اجتماعی و اقتصادی، گسترش زیرساختهای ملی و تبدیل ایران به قدرتی اثرگذار، اجزای آن چشمانداز بودند.
در تصور من، تمدن بزرگ تنها یک برنامهی اقتصادی یا مجموعهای از پروژههای عمرانی نبود. تمدن بزرگ، بازگشت اعتمادبهنفس تاریخی به ملتی بود که میراث کوروش بزرگ، داریوش بزرگ، فردوسی، ابنسینا، خیام و هزاران اندیشمند و سازندهی تمدن را با خود حمل میکرد. این رؤیا، پیوند دوبارهی شکوه تاریخی ایران با دانش، صنعت و پیشرفت جهان معاصر بود.
اما شورش ۵۷ آن مسیر را متوقف ساخت. در پی استقرار جمهوری اسلامی، بسیاری از ظرفیتهای انسانی و علمی کشور با مهاجرت گسترده، محدودیتهای سیاسی و اجتماعی و بحرانهای اقتصادی روبرو شدند. نسلهایی از ایرانیان که میتوانستند در ساختن آیندهی کشور خود نقشآفرین باشند، ناگزیر شدند تواناییهایشان را در سرزمینهای دیگر به کار گیرند.
در این میان، پرسشی که همواره ذهن مرا به خود مشغول میکند آن است که اگر ایران به مسیر تمدن بزرگ ادامه داده بود، امروز در چه جایگاهی قرار داشت؟ آیا میتوانست یکی از قدرتهای بزرگ اقتصادی جهان باشد؟ آیا دانشگاهها و مراکز پژوهشی ایران میتوانستند در شمار برجستهترین مراکز علمی جهان قرار گیرند؟ آیا همکاری راهبردی ایران و اسرائیل، در کنار مناسبات گسترده با اروپا و آمریکا، میتوانست چهرهی خاورمیانه را دگرگون کند؟
اینها پرسشهایی دربارهی آیندهای هستند که هرگز فرصت تحقق کامل نیافت.
از منظر فلسفهی تاریخ، تصمیمهای سیاسی در محدودهی زمانی خود محصور نمیمانند. آثار آنها گاهی پس از دههها در ساختار قدرت، امنیت، اقتصاد و فرهنگ ملتها آشکار میشود. آنچه امروز آن را «بهای سنگین غرب» مینامم، تعبیر من از پیامدهای بلندمدت تصمیمهایی است که در زمان خود با محاسبات کوتاهمدت اتخاذ شدند.
این تعبیر به معنای آن نیست که تمام بحرانهای کنونی اروپا و آمریکا از شورش ۵۷ سرچشمه گرفتهاند؛ بلکه به معنای آن است که از دیدگاه من، تجربهی ایران یکی از هشدارهای بزرگ تاریخی دربارهی خطرات نادیده گرفتن اسلامگرایی سیاسی و ائتلافهای ایدئولوژیک علیه ساختارهای ملی بود.
ایران نخستین و بزرگترین قربانی این خطای تاریخی بود. مردم ایران بهای آن را با از دست رفتن فرصتهای توسعه، مهاجرت میلیونها ایرانی، سرکوب آزادیهای فردی و اجتماعی، جنگ و بحرانهای پیدرپی پرداختند؛ بجز قتل میلیونی ایرانیان، به زندان کشیدن هزاران معترض و حقیقتی غیرقابل برگشت، سوزاندن فرصتِ تنها یک زندگی ساده برای جوانانِ مستعد ایرانی بهقصد جایگزینی آنان با انیرانیان. اما آیا جهان غرب نیز بخشی از هزینههای راهبردی تصمیمهای آن دوران را متحمل نشده است؟
آیا سیاستمداران غربی که روزگاری سقوط شاه را از دریچهی منافع سیاسی خود مینگریستند، میتوانستند تصور کنند که چند دهه بعد، موضوع اسلامگرایی افراطی، تروریسم، امنیت مرزها، منازعات خاورمیانه و روابط با جمهوری اسلامی همچنان در صدر نگرانیهای امنیتی آنان قرار خواهد داشت؟
برای من، بزرگترین تراژدی آن دوران، نه صرفا سقوط یک نظام سیاسی، بلکه خاموش شدن چراغ رؤیایی و داکترینِ شاهنشاهی نوینی بود که میتوانست ایران را به یکی از کانونهای اصلی تمدن جهانی تبدیل کند.
تمدن بزرگ شاه، در برداشت من، وعدهی بازگشت ایران به جایگاهی بود که تاریخ و ظرفیتهای انسانی آن شایستگیاش را داشت. ایران قرار نبود در حاشیهی تحولات جهانی باقی بماند؛ قرار بود یکی از سازندگان آیندهی جهان باشد.
امروز، نزدیک به نیمقرن پس از شورش ۵۷، زمان آن فرا رسیده است که تاریخ آن رویداد نه فقط از منظر سقوط یک حکومت، بلکه از منظر فرصتهای نابودشدهی یک ملت و مسئولیت تاریخی تصمیمگیرندگان بینالمللی بررسی شود.
جهان غرب باید با این پرسش روبرو شود که آیا در محاسبات خود دربارهی ایران، ارزش و اهمیت تمدنی را که در حال شکلگیری بود بهدرستی شناخت؟ آیا منافع زودگذر سیاسی بر درک آیندهی بلندمدت ایران و منطقه غلبه نکرد؟ و آیا تجربهی جمهوری اسلامی برای بازاندیشی در رابطهی میان دین، ایدئولوژی و قدرت سیاسی کافی نبوده است؟
بهای سنگین قتل رؤیاهای تمدن بزرگ شاه برای ایران بزرگ، پیش از همه بر دوش ملت ایران نشست؛ اما از نگاه من، غرب نیز از پیامدهای تاریخی تصمیمهایی که در آن دوران اتخاذ شد، برکنار نمانده است.
آنچه از میان رفت، تنها یک برنامهی توسعه نبود؛ رؤیای پیوند دوبارهی ایران با عظمت تمدنی خویش بود. رؤیای کشوری که میتوانست با تکیه بر فرهنگ اهورایی، دانش نوین، صنعت پیشرفته و هویت ملی خود، الگویی متفاوت از پیشرفت در خاورمیانه و جهان ارائه دهد.
و شاید پرسش نهایی تاریخ از تصمیمگیرندگان آن روزگار این باشد:
آیا میدانستید با سرنوشت چه تمدنی بازی میکنید؟
آیا میدانستید با خاموش کردن رؤیای تمدن بزرگ شاه، تنها آیندهی ایران را به مخاطره نمیاندازید، بلکه موازنهی تاریخی منطقهای حساس از جهان را نیز دگرگون میسازید؟
و آیا اکنون، در برابر بحرانهای تازه، زمان آن نرسیده است که جهان غرب به بهای سنگین تصمیمهای تاریخی خود بیندیشد؟
ایران بزرگ، در اندیشهی من، سرزمینی نیست که هویت و آیندهاش را بتوان با یک شورش، یک ایدئولوژی فناتیک و کهنه یا تصمیم چند دولت خارجی برای همیشه از میان برد. تمدنی که هزاران سال از تهاجمها، ویرانیها و دگرگونیهای تاریخی عبور کرده است، ظرفیت بازآفرینی خود را نیز دارد.
رؤیای تمدن بزرگ ممکن است در سال ۱۳۵۷ متوقف شده باشد، اما آرمان ایران بزرگ، آزاد، آباد و پیشرفته همچنان میتواند در اندیشه و ارادهی نسلهای آینده زنده بماند.
زیرا میتوان مسیر یک تمدن را برای مدتی متوقف ساخت، اما نمیتوان حافظهی تاریخی و آرزوی سربلندی یک ملت را برای همیشه به قتل رساند.
*سیروس کنگرلو، پژوهشگر فلسفه و جامعهشناسی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر