۲۸ مرداد ۱۴۰۵

فردوسی و آفرینش

در زندگی پرسش‌هایی هست که مثل سوهان، ذهن را در انزوا به خود وامی‌دارد و صیقل می‌زند. این پرسش‌ها را نمی‌شود با هر کسی مطرح کرد؛ چون عموماً عادت دارند رخدادهای باورنکردنی (که زاینده‌ی آن پرسش‌هاست) را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و باورهای خودشان، سعی می‌کنند آن را با لبخندی شکاک، تمسخرآمیز تلقی کنند. زیرا بشر هنوز پاسخی برایشان پیدا نکرده و تنهاترین پاسخ، فراموشی پرسش‌هاست. (وام گرفته از صادق هدایت).

به هر روی، حتماً شما هم این حس مشترک را تجربه کرده‌اید؛ منظورم درماندگی از پاسخ به پرسش‌های بی‌نهایت ژرف است که چاره‌ای جز فراموش کردن پرسش برای ما باقی نمی‌گذارد. گریز از پرسش، راه‌حلی است که از ابتدای تاریخ بسیاری از هم‌نوعان ما برگزیده‌اند، اما کسانی تاریخ را ساختند که ایستادگی کردند و ژرف‌ترین پرسش‌های زمان خود را پاسخ دادند؛ منظورم همان پرسش‌هایی است که امروز هر کودک دبستانی پاسخ آن‌ها را می‌داند اما در زمان خود ژرفترین پرسشهای بی پاسخ بودند.

گریز از پرسش یا ایستادگی برای پاسخ، هر کدام دستاورد و هزینه‌ای دارند. هر کس آزاد است بگریزد یا نگریزد از هر پرسش ژرفی که در ذهنش پدیدار می‌گردد. دستاوردِ انتخابِ گریز، رهایی ذهن و آسودگی تن تا پایان عمر است، اما هزینه‌ی آن بی‌خاصیتی است. گیتی کمترین بهره را از وجود چنین کسانی می‌برد و به همین دلیل خیلی زود آن‌ها را فراموش خواهد کرد. اما آنان که ایستادگی کردند و در ژرف‌ترین پرسش‌ها غوطه‌ور شدند، همان‌هایی هستند که امروز همه ما قدردانشان هستیم و جاودانه تا ابد زنده‌اند؛ حتی اگر بعضی از آن‌ها در پیش از تاریخ می‌زیسته‌اند و دست تاریخ به آن‌ها نرسیده تا نامشان را ثبت کند.

فرهنگ ایران سرشار از پرسش‌هایی است که پاسخ داده شده‌اند و والاتر از آن، پرسش‌هایی است که مطرح شدند اما پاسخ داده نشده‌اند، تا آیندگان به آن پاسخ دهند؛ و در والاترین رتبه، پرسش‌هایی قرار دارند که حتی پرسیده نشده‌اند، بلکه به آیندگان فرصت داده‌اند تا بپرسند و در پی پاسخ برآیند. من در این گفتار به دنبال طرح پرسشی هستم که پاسخ به آن می‌تواند نوری بر دانش بتاباند. این پرسش از آن نوع پرسش‌هایی است که حضرت حافظ به زیباترین شکل ممکن آن را مطرح کرده است: سر خدا که عارف سالک به کس نگفت / در حیرتم که باده‌فروش از کجا شنید

پرسش من هم دقیقاً همین است: باده‌فروش از کجا شنید؟ آنگاه که درِ خُم‌خانه‌ی هزارساله را گشودم و شاهنامه را به دست گرفتم، پس از آشنایی با «کیومرث»، حیرت‌زده شدم که فردوسی از کجا می‌دانست؟ آن‌گونه که فردوسی کیومرث را توصیف کرده، به شکلی باورنکردنی با آنچه علم امروز از انسان نخستین وصف می‌کند هم‌راستا است. حیرت من از آن جهت است که اصولاً در زمان فردوسی دانش باستان‌شناسی وجود نداشته و او از دوره‌ای سخن می‌گوید که خط اختراع نشده بود. پرسش اینجاست: این اطلاعات در طی نسل‌ها چگونه منتقل شده و به فردوسی رسیده بود؟ فردوسی از کجا می‌دانست انسان اولیه غارنشین بوده (نخستین به کوه اندرون ساخت جای)، لباسش از پوست حیوانات بوده (پلنگینه پوشید خود با گروه)، و به اهلی کردن حیوانات همت گماشته است (دد و دام و هر جانور کش بدید – ز گیتی به نزدیک او آرمید)؟

البته تاریخ‌دانان و پژوهشگران برای این پرسش پاسخ روشنی دارند؛ آن‌ها می‌گویند فردوسی این روایات را از منابع کهنِ پهلوی و اوستایی، نظیر «خداینامگ»ها و متنی چون «بندهشن» وام گرفته است. این پاسخ از منظر تاریخی کاملاً درست است، اما پرسش من را پایان نمی‌دهد، بلکه آن را به عقب‌تر می‌راند: اگر خط و ثبتی در کار نبوده، آن موبدان و انسان‌های باستانی پیش از تاریخ، این توالیِ دقیقِ علمی را از کجا می‌دانستند؟ آیا این اطلاعات چند ده هزار سال سینه به سینه نقل شده تا به زمان اختراع خط رسیده است و پس از آن هزاران سال از دفتری به دفتر دیگر بازنویسی شده تا به فردوسی رسیده؟ به نظر من این پاسخ درخوری به پرسش مطرح شده نیست. برخی پژوهشگران بر این باورند که کیومرث در شاهنامه اشاره به دورانی دارد که انسان سخن گفتن هم نمی‌دانسته؛ چنانچه رای ایشان را با این پرسش بیامیزیم، پاسخ به واقع از دسترس ما می‌گریزد.

سال‌ها پیش «اریک فون دانیکن» با نگاهی شبه‌علمی تلاش کرد برخی شگفتی‌های چگونگی بنیان تمدن‌های باستانی را به دخالت موجودات فضایی تقلیل دهد. علاقه ندارم به موضوعات با عینک فون دانیکن نگاه کنم و هر چیزی را به شکلی تعبیر کنم تا به زور در قالب علم گنجانده شود؛ اما به چشم می‌بینم ابیاتی در شاهنامه هستند که شاید توهمات او هم پَرِ پرواز تا قله‌های آن را نداشته باشد.

آغاز آفرینش در شاهنامه است و آنچه که مدت‌ها پیش از کیومرث رخ داده بود اینگونه به نظم کشیده شده: که یزدان ز ناچیز، چیز آفرید / بدان تا توانایی آرد پدید. بدیهی است که نویسنده‌ی این مقاله ادعا نمی‌کند شاهنامه کتابی در مورد تئوری «بیگ‌بنگ» (مهبانگ) است، اما شباهت عجیبی بین زاده شدن هستی از «هیچ» – آن‌طور که استیون هاوکینگ مطرح کرده – با آفرینشِ «چیز از ناچیز» که فردوسی به نظم آورده، وجود دارد. اگر «توانایی» را همان «انرژی» ترجمه کنیم (تعریف فیزیکی انرژی: توانایی انجام کار)، ظاهراً در مصرع دوم تبعات وقوع بیگ‌بنگ (زاده شدن انرژی) بیان شده است.

یک توصیف ساده از آنچه در لحظات اولیه پس از بیگ‌بنگ رخ داده این است: در ابتدا، انرژیِ خالصِ داغ وجود داشت که بعداً به ماده تبدیل شد. فردوسی بیانی کاملاً مشابه دارد: نخستین که آتش به جنبش دمید / ز گرمیش پس خشکی آمد پدید .بر اساس تئوری بیگ‌بنگ، پس از آنکه جهانِ داغِ اولیه به مرور رو به سردی گذاشت، اولین عناصر شکل گرفتند و پس از آن ترکیبات شیمیایی پایدار گشتند. فردوسی نیز این‌گونه ادامه می‌دهد: وزان پس به آرام سردی نمود / ز سردی همان باز تری فزود … گهرها یک اندر دگر ساخته / ز هر گونه گردن برافراخته

بر اساس این تئوری، پس از این مرحله است که کهکشان‌ها شکل می‌گیرند و جهان تقریباً همین‌گونه که امروز می‌بینیم دیده می‌شود. فردوسی می‌فرماید: پدید آمد این گنبد تیز رو / شگفتی نماینده نو به نو … فلک‌ها یک اندر دگر بسته شد / بجنبید چون کار پیوسته شد. قاعدتاً پس از تشکیل کهکشان‌ها، نوبت به شکل‌گرفتن سیاراتی چون زمین می‌رسد که می‌توانند پذیرای حیات باشند. فردوسی می‌فرماید: چو دریا و چون کوه و چون دشت و راغ / زمین شد به کردار روشن چراغ. اتفاقاً زمین، چنان‌که فضانوردان از فرازِ جو دیده‌اند، چون چراغی آبی در تاریکیِ بیکران می‌درخشد. شگفت‌آور اینکه فردوسی می‌دانسته زمین در آغاز پیدایش بسیار داغ و سوزان بوده و آب به صورت مایع بر آن تشکیل نمی‌شده است؛ لذا سرد شدن زمین و تشکیل دریاها را این‌گونه وصف می‌کند: «همی برشد آتش، فرود آمد آب».

او به درستی توالی ایجاد حیات بر این کره‌ی خاکی را نیز بیان می‌کند. می‌دانسته ابتدا گیاهان پدیدار شدند و پس از آن جانوران؛ لذا پس از آنکه آب، زمین را فرا می‌گیرد: گیا رست با چند گونه درخت / به زیر آمد سرانشان ز بخت … وزان پس چو جنبنده آمد پدید / همه رستنی زیر خویش آورید. فردوسی می‌دانسته که انسان پس از جانوران پای بر عرصه‌ی خاک گذاشته، لذا در ادامه می‌فرماید: «چو زین بگذری مردم آمد پدید». و حتی می‌دانسته در ابتدا انسان ایستادن بر روی دو پا را نمی‌دانسته، به همین دلیل در مصراع اول از بیت بعدی (در توصیف قامت ایستاده انسان) می‌فرماید: «سرش راست بر شد چو سرو بلند».

تکرار پرسش نخستین: فردوسی از کجا می‌دانسته؟ میدانیم فردوسی این روایات را از منابع کهنِ وام گرفته. و بر اساس این متون آفرینش در شش مرحله (آسمان، آب، زمین، گیاه، حیوان و انسان) به دقت شرح داده شده اما باز در همان حلقه بی پایان پرسش گرفتار میشویم : نویسندگان این منابع چگونه به این اطلاعات دسترسی یافته بودند؟

آیا آن‌طور که «کارل گوستاو یونگ» مدعی است، این‌ها کهن‌الگوهای ثبت‌شده‌ هستند ؟ اگر این پاسخ صحیح باشد، پرسشی عمیق‌تر مطرح می‌گردد: این کهن‌الگوها بر روی چه چیزی ضبط شده‌اند؟ آیا چیزی از جنس ماده؟ اگر واقعاً فردوسی آفرینش را از لحظه‌ی بیگ‌بنگ تعقیب کرده، در آن لحظه هیچ ماده‌ای هنوز وجود نداشته که چیزی بر آن ثبت شود! اگر فون دانیکن می‌خواست پاسخ دهد، احتمالاً ادعا می‌کرد این کهن‌الگوها بر بافت زمان-مکان ثبت شده‌اند و آن «سخنگوی دهقان» (همان که فردوسی روایتگر گفته‌های اوست) به نحوی با این بافت ارتباط برقرار ، و اطلاعات را به فردوسی منتقل می‌کرده است.

شاید پاسخ در جایی میانِ این دو باشد؛ نه کهن‌الگویی که صرفاً بر ناخودآگاهِ جمعی نقش بسته، و نه پیامی فیزیکی که در بافت فضا و زمان تنیده شده باشد. شاید فردوسی وام‌دار میراثی است که امروز آن را «دانشِ شهودی» یا «حکمتِ خسروانی» می‌نامیم؛ جریانی از آگاهی که در تمدنِ کهنِ ایران، پیش از اسلام و پس از آن، سینه‌به‌سینه نقل نشد، بلکه «جان‌به‌جان» منتقل گردید. در این نگاهِ حِکمی، انسان «جهان اصغر» است و تمام کائنات «جهان اکبر». حکمایی که مشاهده‌گرِ سطحی طبیعت نبودند، بلکه با آن هم‌نفس می‌شدند و نشانه‌هایِ آفرینش را نه تنها در آفریده‌ها، بلکه و پیش از همه در نهادِ خود  می‌خواندند.

پاسخ هرچه باشد تفاوتی نمی‌کند؛ مهم این است که باور داشته باشیم همه‌ی ما می‌توانیم به این دانش، به این ارتباط و به این توانایی یا هرچه که هست دست یابیم (رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند). حقیقتا، خودِ من هم پاسخی برای این پرسش نیافتم.البته شاید پرسش همان باشد که من مطرح کردم، شاید حتی پرسش هم بسی ژرف‌تر از آن است که من می‌پندارم. به هر حال در پی اثبات تطبیق شاهنامه با دانش معاصر نبودم؛ بلکه پیام پنهان شاهنامه را آنگونه فهمیدم که انسان، آسمان و همه‌ی کائنات را در نهادِ خود دارد.

از آنجا که خود را هنوز در مرتبه پرسشگری هم نمیبینم، پرسش و پاسخ هر دو را به شما خواننده‌ی گرامی واگذار می‌کنم و امید بر آن دارم که مردم بر سبیل عقاید جاری و باورهای خودشان، سعی نکنند آن را با لبخندی شکاک،تمسخرآمیز تلقی کنند. 



امرداد - بابک شهریاری

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر