چندی پیش دکتر ندا غیاثی، استاد دانشگاه هنر، به خواستاری «انجمن علمی- دانشجویی تاریخ دانشگاه تهران» دربارهی «مفهوم تاریخ در شاهنامهی فردوسی» در تالار کمال دانشکدهی ادبیاتوعلوم انسانی دانشگاه تهران سخن گفت. گزارشی از سخنرانی او را پیش رو دارید. دکتر غیاثی نویسندهی کتاب ارجدار «کارستان سخن؛ درهمتنیدگی تخیل و واقعیت در شاهنامه» (از انتشارات بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار- 1403) است.

ندا غیاثی: هنگامی که دو واژهی «شاهنامه» و «تاریخ» کنار هم آورده میشود، پرسشها و چالشهایی در ذهن ما شکل میگیرد که دیرینگی آنها به درازای شاهنامهپژوهی مدرن –از صدواندی سال پیش به اینسو- است. سادهترین پرسش این است که: آیا شاهنامه تاریخ است؟ شاید بهگمان برسد که به این پرسش باید پاسخ «آری» یا «نه» داد. اگر بگوییم: «آری، شاهنامه تاریخ است» با سخن آن دسته از پژوهشگران همداستان شدهایم که باور دارند سراسر شاهنامه تاریخ است. این گروه خود به دو دسته بخشبندی میشوند: آنهایی که شاهنامهنویسی را گونهای تاریخنگاریای بازمانده از سنت ایران باستان و ادامهی سنت خداینامهنویسی میدانند و آنهایی که بر این باور هستند که شاهنامه تاریخنویسی نیست بلکه حماسهای است که مردمان پیشین آن را تاریخ میانگاشتند. آنچه در باور این دو گروه همسان است این است که ایرانیان (مردمانی که در این بخش فرهنگی زندگی میکردند) جداییای میان تاریخ و افسانه نمیشناختند و این دو را یکی میگرفتند.
اما اگر بخواهیم به آن پرسش که آیا شاهنامه تاریخ است؟ پاسخ «نه» بدهیم، همسو با کسانی شدهایم که میگویند فهم امروزی ما از تاریخ با فهم گذشتگان از تاریخ همسان نیست. ما امروزه باور داریم که تاریخ گزارش رخدادهایی است که «بهراستی» روی دادهاند. این باور، نگاهی مدرن و امروزی به تاریخ است و نگرشی برپایهی تعریف باریکبینانهی تاریخ که ریشههایش به سدهی نوزدهم میلادی میرسد. در این نگرش، رویدادهایی که بهراستی (:واقعاً) رُخ دادهاند، تعریف تاریخ را شکل میدهند. چرا که ما در سدهی کنونی تاریخ را برپایهی نشانههایی بازمیشناسیم که رُخ داده باشند و هرچه بهراستی روی نداده باشد در شمار تاریخ نمیآوریم و آن را افسانه، خرافه، داستان و همهی چیزهایی میدانیم که «ناتاریخ» هستند. بر این پایه است که این گروه میگویند شاهنامه تاریخ نیست چون سرشار از داستانیهایی است که بهراستی روی ندادهاند. این دسته از پژوهشگران اگر هم بخواهند نگاه تاریخی به شاهنامه بیافکنند به سراغ بخش پایانی آن – بخش ساسانیان- میروند و آن را بررسی میکنند.
به هر روی، اگر پرسشمان را بازخوانی کنیم و بپرسیم که آیا شاهنامه تاریخ است؟ خواهیم دید که چالشهایی سرریز میکند که در پاسخ «آری» یا «نه» نمیگنجد. ما نه میتوانیم بهتمامی تاریخی بودن شاهنامه را رد کنیم و بهآسانی بگوییم که شاهنامه تاریخ نیست و اثری ادبی و حماسی است و نه بهسادگی میتوان گفت که شاهنامه تاریخی است که کارکردهایش را از دست داده است. پس چه باید کرد؟ تنها راهی که پیش روی ما هست بازگشت (:ارجاع) به خودِ شاهنامه است. باید دید که شاهنامه خود چه میگوید، پیوندش با تاریخ چیست و مفهوم تاریخ در این متن چه جایی دارد؟
بسامد واژهی «تاریخ» در شاهنامه
در شاهنامه واژهی «تاریخ» سهبار آمده است. نخستین آن در آغاز جنگ بزرگ کیخسرو است که فردوسی در دیباچهی داستان میگوید: «فروزان شد آثار تاریخ اوی.» در اینجا «تاریخ» اشاره به «دوران تاریخی» دارد و نه «بازگفتِ (:روایت) تاریخی». بار دوم در داستان زادهشدن شاپور است؛ آنجا که موبد میخواهد چیزی را درون حُقه (گنجینه) بگذارد. فردوسی میگوید: «نوشته بر آن حُقه تاریخ اوی.» در اینجا نیز «تاریخ» اشاره به روزی است که چنان رویدادی رُخ داده است و معنای «بازگفت تاریخی» نمیدهد. اما مهمترین جا و نیز تنها جایی که فردوسی از تاریخ بهمانند آنچه ما امروز از تاریخ درک میکنیم، یاد میکند، در بیتهای پایانی شاهنامه است؛ جایی که فردوسی از سالهای پرداختن به شاهنامه و 65 سالگی خود سخن میگوید. در آنجا مصراعی هست بدین گونه: «به تاریخ شاهان نیاز آمدم.» میدانیم که فردوسی کتابش را با واژگانی مانند: سخن، گذشته سخنها، نامه، نامهی شاهنشهان، نامهی شهریاران، گفتار دهقان و واژگانی دیگر از ایندست، یاد میکند و تنها همین یکبار است که شاهنامه را «تاریخ شاهان» مینامد؛ اگرچه هیچ تعریفی از آن بهدست نمیدهد.
بههرروی، ما با متنی روبهرو هستیم که این پرسش پایهای را به ذهن میآوَرَد که آیا باید نظریهی تاریخی بودن شاهنامه را کنار بگذاریم و بگوییم شاهنامه تاریخ نیست؟ روشن است که ما نمیتوانیم چنین کنیم و دعوی تاریخی هزارسالهی شاهنامه را نادیده بگیریم. شاهنامه تا دورهی قاجار کتاب اصلی تاریخنگاران بود و یکی از سرچشمههای ارزشمند برای دوران باستانی ایران و نیز یکی از کتابهای اصلی شکلگیری هویت تاریخی ایرانیان. همچنین شاهنامه در شکل دادن به جغرافیای سیاسی ایران نقش کلیدی داشته است. بنابراین نمیتوانیم کارکردهای سیاسی، تاریخی و شناختی (:معرفتی) این کتاب را نادیده بگیریم و بگوییم تنها متنی ادبی و حماسی است. خودِ کارکردها اجازه نمیدهند که ما به آن پرسش پاسخ سادهای بدهیم.
پاسخ دیگر آن است که بگوییم شاهنامه تاریخ بوده و فردوسی جداییای میان قصه و افسانه و تاریخ نمیدیده است. ایرانیان نیز در گذشته چنین باوری داشتهاند. اما این پاسخ، دشواری شناختی پدید میآورَد. ما نمیتوانیم این گزاره را به 700- 800 سال پیش یا حتا بیشتر گسترش (:تعمیم) بدهیم و بگوییم همهی مردمی که در هزارسال پیش میزیستند، تاریخ و افسانه را یکی میانگاشتند. پس چه باید کرد؟ شاید بهترین کار این باشد که به همان روزگاری بازگردیم که شاهنامه در آن نوشته شده است- سدهی پنجم.
گسترهی معنایی تاریخ در نزد فردوسی
سدهی چهارم و پنجم را باید مهمترین روزگار تاریخنگاری فارسی دانست. متنهای آن دوره نیز الگویی برای تاریخنویسی در دورههای دیگر بودهاند. در آن دوره که رنسانس زبان فارسی است، تاریخهای گوناگونی پدید میآید که خود دو دستهاند: الگوی ایرانی که تنها اثر بازمانده از آن شاهنامه است. این الگو برپایهی نام شاهان نوشته شده است. دیگری الگوی اسلامی که برپایهی سالنامهنگاری (گاهنگاری) است؛ مانند تاریخ بلعمی.
در سدهی چهارم کشمکشی میان تاریخنگارانی میبینیم که خواستهاند دانش تاریخ را تعریف کنند. مهمترین آنها بیهقی است. ابنمِسکویه و بیرونی نیز چنین کوششی کردهاند. آنها میخواستند بدانند که تاریخ درست (:تاریخ واقعی) کدام است؟ از این دید، ما با روزگار پیچیدهای روبهرو هستیم. اکنون باید دانست که در آن کشاکش، شاهنامه در کجا جای میگیرد؟
کاری که فردوسی میکند و در خودِ شاهنامه میبینیم، دوگانهی بسیار ارزشمندی است. او دربارهی کتابش میگوید: تو این را دروغ و فسانه مخوان/ به یکسان رَوِشن زمانه مدان؛ ازو هرچه اندر خورد با خِرد/ دگر بر ره رمز معنی بَرد. فردوسی میگوید که آنچه در شاهنامه همسو با خِرد است، تاریخ است و گفتههای دیگر افسانه و استوره که رمز آن باید شناخته شود. میدانیم که خِرد از کلیدواژههای اصلی شاهنامه و برگرفته از الهیات زرتشتی است. خِرد در شاهنامه با «عقل تجربی» یکی نیست و مفهومی بسیار پُرمایهتر است. از سوی دیگر، «داستان اکوان دیو» تنها جایی در شاهنامه است که در آن از «رمز» سخن گفته شده است. فردوسی در پایان این داستان میگوید: تو مر دیو را مردم بد شناس/ کسی کو ندارد ز یزدان سپاس؛ کسی کو بگشت از ره مردمی/ ز دیوان شمر مشمرش آدمی. فردوسی هر کسی را که از راه انسانیت و سپاس دور است، دیو میداند. اما رمز چیست؟ به باور فردوسی هر آنچه که عقل آدمی در برابرش شگفتزده است و هرچه در جهان رازآلود به چشم میآید، رمزی است که معنایی انسانی دارد و برای فهم بشری ما آمده است. این برداشت فردوسی از افسانه، مهم است و نمای انسانشناختی نوینی را از شاهنامه آشکار میکند.
اما دانش چیست؟ ما در شاهنامه با دانشی سروکار داریم که بسیار همسان با درک امروزی ما از تاریخ است؛ دانشی که «تخیل» را جدی میگیرد. فردوسی به جدایی تاریخ و افسانه آگاه است، اما برای کارهای تخیلی نیز ارزشی شناختی (:معرفتی) میشناسد. او به دانشی اشاره میکند که گونهای جهانداری و بینش تاریخی، یا گونهای دانش تاریخی است که ریشه در ایران باستان دارد و برپایهی کارکردهای اخلاقی و سیاسی پی افکنده شده است.
اکنون اگر به پرسش آغازین بازگردیم تا بدانیم که آیا شاهنامه تاریخ است؟ باید بگوییم: بله، شاهنامه تاریخ است اما نه به معنای تنگبینانهی امروزین. شاهنامه بازگفتی از یک دانش تاریخی است که درونمایهی اخلاقی- سیاسی ویژهای را بازنمایی میکند که در آن تخیل نیز نقش پایهای دارد.
امرداد - گروه شاهنامه
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر