۲۵ تیر ۱۴۰۵

چگونگی راه‌یافتن زبان ترکی به آذربایجان - استاد یحیی ذکاء، دانا مرد تبریزی

یحیی ذکاء (۱۳۰۲–۱۳۷۹)؛ ایران‌شناس، استاد دانشگاه، پژوهشگر تاریخ هنر ایران و از کارشناسان برجسته‌ی آثار هنری، در تبریز چشم به جهان گشود. دبیرستان را سال‌های 1321-1322 در فیروزبهرام در رشته‌ی ادبی گذراند و از پیشگاه استادان برجسته‌ای چون ذبیح‌الله صفا، پرویز ناتل خانلری و … بهره گرفت. در سال 1333 از دانشکده‌ی ادبیات دانشگاه تهران در رشته‌ی باستان‌شناسی با رتبه‌ی یک دانش‌آموخته شد.

از مسوولیت‌های او می‌توان به کفیل اداره‌ی موزه‌ها و فرهنگ عامه (۱۳۳۵–۱۳۳۶)، فرنشین کتابخانه‌ی ملی ایران (1347– یک سال)، و رایزن وزیر فرهنگ و هنر (1349 تا پایان خدمت–۱۳۵۷) و … اشاره کرد. یحیی ذکاء، در سال‌های پایان زندگی، با وجود بیماری و سالمندی، در جایگاه کارشناس برجسته‌ی موزه‌ی هنرهای معاصر و مشاور عالی دایرةالمعارف بزرگ اسلامی تلاش‌های ارزشمند خود را دنبال کرد. از آثار ارزشمند او می‌توان به روزنامه‌ی خاطرات شرف‌الدوله، جستارهایی درباره‌ی مردم آذربایگان، تاریخ ارتش ایران، نوروز و بنیاد نجومی آن در همبستگی با تخت جمشید، لباس زنان ایرانی از سده‌ی سیزدهم هجری تا امروز و … اشاره کرد. وی در ۲۸ دی‌ماه ۱۳۷۹ در تهران درگذشت. 

بخش نخست:

 یحیی ذکاء: آذربایگان از آغاز تاریخش، از رهگذر مردم و زبان، کارنامه‌ای بسیار روشن دارد و هیچ جای کشاکش و گفت‌وگو درباره‌ی آن نیست؛ و این بسی پیداست که در آغاز تاریخ، مادها در آذربایگان و آن پیرامون نشیمن داشتند. کسانی که با تاریخ آشنا هستند، به نیکی می‌دانند که در آن زمان، ترکان، بسیار از این سرزمین‌ها دور بودند و این سخن بسیار بیهوده است که کسانی می‌گویند آذربایگان از نخست سرزمین ترکان بوده است!**

این روزگار آذربایگان در آغاز تاریخ و زمان مادهاست. پس از آن به هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان می‌رسیم. در هیچ یک از این دوره‌ها نیز، پیشامدی که دیگر شدن زندگی مردم یا دگرگونی زبان آن‌ها را در بر داشته باشد، نمی‌یابیم. خوشبختانه رخدادی در آذربایگان (مادِ خُرد) رخ داده است که نشانه‌ی روشنی از زبان مردم این سرزمین است، و آن نام خود «آذربایگان» است. چنانکه می‌دانیم، اینجا را مادِ خُرد می‌نامیدند. در یورش مقدونی‌ها به ایران، آتورپات نامی در مادِ خُرد، مردم را از گزند بیگانگان به دور داشت و فرمانروایی کوچکی بنیان گذارد که تا صد سال در خاندان او بر جای بود و سنگر ایرانی‌گری شد، و بدین روی این سرزمین به نام او و خاندانش «آتورپاتگان» نامیده شد، به معنای «جایگاه آتش»؛ و همان واژه است که کم‌کم به سان «آذربایگان» و «آذربایجان» در آمد. در زمان اشکانیان، رفته‌رفته ترک‌ها از شمال شرقی ایران و مرزهای خراسان بزرگ به ایران نزدیک شدند. اگرچه با توانی که اشکانیان داشتند، ترکان نتوانستند به ایران درآیند. در زمان ساسانیان نیز شاید که شاخه‌هایی از ترکان یا خزرها از راه شمال (دربند و قفقاز) با ایران همسایگی پیدا کردند. اما هیچ نشانی از درآمد آنان به آذربایگان در دست نیست. شاید در تاریخ، دسته‌های کوچکی از آنان را پیدا کنیم که شاهان ساسانی، مانند خسرو انوشهروان، در جنگ اسیر یا اجیر کرده و در اینجا و آنجا نشیمن داده باشند؛ اما این‌گونه دسته‌ها، به زودی با مردم بومی ایران درآمیخته و از میان می‌رفتند و نشانی از خود بر جای نمی‌گذارند.

پس از اسلام، تاریخ دست‌یافتنی‌تری از آذربایگان در دست است، و نوشته‌های تاریخ‌نویسان و جغرافی‌نگاران، نژاد و زبان مردم آذربایگان را یاد کرده و آن‌ها را «آذری» یا «الآذریه یا اذریه» نامیده‌اند. این مقفع به نقل از ابن‌ندیم، و حمزه اصفهانی به نقل از یاقوت و خوارزمی، از زبان مردم آذربایگان بدون آوردن نام سخن گفته‌اند، و نیز واژه‌هایی از زبان ایشان را در کتاب خود آورده‌اند. پس از این‌ها، یعقوبی (سده‌ی سوم) در کتابش، «آذریه» را به سانِ پاژنامِ مردم آذربایگان به کار برده، و سپس مسعودی که در سده‌ی چهارم از تبریز دیدار کرده، زبان‌های ایرانی «پهلوی و دری» را نام برده است که زبان‌ها و گویش‌های آن سرزمین بودند. پس از حمزه اصفهانی که زبان مردم آذربایجان را «پهلوی» می‌نامد، ابواسحاق ابراهیم استخری است که در «مسالک و الممالک»، در نیمه‌ی نخست سده‌ی چهارم، زبان مردم آذربایگان را «ایرانی و الفارسیه» نام می‌برد. نویسنده‌ی دیگر، ابوالقاسم محمد بن حوقل همان گفته‌ی استخری را می‌آورد. پس از او ابوعبدالله مقدسی در سده‌ی چهارم از زبان مردم آذربایجان سخن گفته و می‌نویسد که «فارسیِ» آن‌ها مفهوم است و در جای دیگر می‌گوید زبان مردم آذربایگان «دری» است. داستانی که سمعانی درباره‌ی ابوذکریا خطیب تبریزی در ۵۰۲ و استادش ابوالعلای معری آورده است نیز روشنگر رواج زبان آذری (نه ترکی) در آذربایجان در سده‌های پنجم و ششم است. حمدالله مستوفی نیز در «نزهةالقلوب -740.ق»، زبان مردم زنجان و مراغه و تبریز را «ایرانی و پهلوی» می‌خواند.

* برای آگاهی از اینکه وطن ترکان در ترکستان شرقی است و آنان در همین هزاره‌ی کنونی رو به غرب گذاشته و در برخی بخش‌ها چون ایران پراکنده شده‌اند، این اثر را که مجموعه‌ی چند سخنرانی از «ولادیمیر بارتولد»، ترک‌شناس نامی در دانشگاه استانبول است، ببینید:

بارتولد، واسیلی ولادیمیر؛ تاریخ ترک‌های آسیای مرکزی، ترجمه‌ی غفار حسینی، انتشارات توس، تهران، ۱۳۷۶، نشریه‌ی وطن‌یولی. 

بخش دوم

«ای مگس، عرصه‌ی سیمرغ نه جولانگه توست»

پس از یورش تیمور به ایران و رخنه‌ی ترکان قراقویونلو (۸۱۰ تا ۸۷۲ ق.) و آق‌قویونلو (۸۷۲ تا ۹۰۸ ق.)، زبان آذری که زبان مادری مردم آذربایگان بوده است*، سخت‌ترین آسیب‌ها را دید و در برابر زبان ترکی اقوام ترک و تاتار (غوزها و اُغوزها) که پیرامون شهرهای آذربایگان جایگیر شده بودند، رو به فراموشی گذاشت. این رویه با آمدن ترک‌های کوچنده‌ی «علی‌اللهی» فزونی یافت و مردم شهرها، از ترس جان، ناچار شدند گفت‌وگوهای روزانه‌ی خود را به ترکی انجام دهند. با این روند، کم‌کم آذری که از شاخه‌های زبان‌های ایرانی و هم‌خانواده‌ی زبان پهلوی است، جای خود را به ترکی (زبان مغولی و آلتایی) داد و از سده‌های ۱۱ و ۱۲ ق.، ترکی در شهرهای آذربایگان رواج یافت و آذری با نام «زبان تاتی» تنها در شماری از روستاهای دوردست و کوهپایه‌هایی که پای ترکان بدان‌جا نرسیده بود، به کار رفت. این‌ها همه نشان می‌دهد که تا سده‌ی یازدهم ق.، هنوز بیشتر مردم آذربایگان، به‌ویژه تبریز، به «آذری» ـ نه ترکی ـ سخن می‌گفتند. از بررسی‌های تاریخی چنین برمی‌آید که آغاز راه‌یابی ترکان و زبان ترکی به آذربایگان، در سده‌ی پنجم انجام گرفته و پیش از آن هیچ نشانی از ترکان و زبان ترکی در این سرزمین دیده نمی‌شود.

«زکی ولید» که خود از متعصبان [ترک] است، می‌نویسد: «در آن زمان، به جز اراضی اندکی از شرق ایران، هیچ جای دیگری که ترکان در آن به طور دسته‌جمعی سکنا گزینند، وجود نداشته است.» (تاریخ آذربایجان، فیروز منصوری، ارومیه). زیرا آن‌چه هم که از خزرها و ترکان غوز، از شمال قفقاز به آذربایگان اندر شده بودند، می‌توانند تنها گروه‌های صدتایی کم‌اهمیتی بوده باشند. اما به هر روی، غوزها پیشاهنگان ترکان بودند و در ایران پراکنده شدند؛ و تا آن‌جا که می‌دانیم، پیش از اینان، اگر هم ایل‌هایی از ترکان در ایران بودند، در آن سوی جیحون و خراسان و خوارزم بودند. سپس‌تر دسته‌هایی از اینان در عراق و آذربایگان و ارمنستان و دیاربکر پراکنده می‌شوند. اما اینان که مشتی مردم بیگانه بودند و پیشوای توانا و کاردانی نداشتند و شمارشان، از زن و مرد و بزرگ و کوچک، بیش از ۵۰ هزار نبود، سال‌ها سراسر این سرزمین‌ها را به ستوه آورده بودند و هر کجا می‌رسیدند، از تاراج و کشتار بازنمی‌ایستادند. به هر روی، تا زمانی که ۳۰ سال پس از آن، طغرل‌بیگ و برادرانش از جیحون نگذشتند و پادشاهی سلجوقی را بنیان ننهادند، مردم از گزند و آزار این طایفه نیاسودند. به کوتاه‌سخن، نخستین دسته از غوزها که از جلوی علاءالدوله، که به دستور سلطان‌محمود غزنوی می‌خواست آنان را گرفتار کند، از اصفهان گریختند، به هر کجا که می‌رسیدند یغما می‌کردند تا آن‌که به آذربایگان رسیدند. این نخستین ورود ترکان به آذربایگان است.

آن‌چه در تاریخ‌ها نانوشته مانده، رفتار این طایفه با مردم بومی آذربایجان است. این‌که می‌گویند رفتار ترکان تازه‌آمده با مردم ایران همواره یک‌گونه همزیستی مسالمت‌آمیز (!) بوده، دروغی بیش نیست. در این باره، اگر این را بپذیریم که شاعران، زبان گویای مردم روزگار خود هستند، پس باید بگوییم که رفتار این اقلیت غوز (ترک) با مردم آذربایجان که ایرانی بوده و هستند، بسیار وحشیانه بوده است. چنان‌که شاعران آذربایگان در قصیده‌های خود، جای‌به‌جای، از رفتار بیدادگرانه‌ی آنان ناله و شکوه می‌کنند. هر جا که پای ترکان تاراجگر و ستم‌پیشه به شهری از آذربایگان باز می‌شده، «قطران تبریزی» از آن‌جا فرار می‌کرده است. قطران می‌گوید:

گرچه داد ایران را بلای ترک ویرانی

شود از عدل آبادان، چو یزدان کند یاری

سلاطین سلجوقی، سیاست‌شان بر این بود که ملوک‌الطوایفی را در ایران برانداخته و خود بر سرتاسر ایران فرمان برانند، به‌ویژه که شهریاران بومی، «ایرانی» بودند و از فرهنگ و تاریخ خود به سختی دفاع و از شاعران و دانشمندان ایرانی پشتیبانی می‌کردند. این شاعران و دانشمندان نیز در برابر ترکان مسلح، یاد از خسروان گذشته‌ی ایران و تاریخ و فرهنگ کهن این مرز و بوم می‌کردند و این با مذاق ترکان بی‌تاریخ و فرهنگ خوش نیامد. در سده‌ی ششم، هم‌جواری ترکان خوش‌نشین در کنار شهرها و روستاها با تاجیکان (تات‌ها)، رخنه‌ی زبان ترکی در برخی نواحی ایران، از جمله آذربایگان و عراق عجم و جبال، را در پی داشت و طبقه‌ی جدید «ترک اُلمُش» را پدید آورد؛ که با این‌که ایرانی و پهلوی‌زبان بودند، هم‌زمان به دو زبان ترکی و آذری سخن می‌گفتند. نام‌واژه‌ی (اصطلاح) «ترک اُلمُش» اندیشه‌برانگیز است و نشان می‌دهد که آغاز ترکی‌زبان شدن مردم آذربایگان، از چه راه بوده است. جای شگفتی است که این نام‌واژه (ترک اُلمُش) را بعدها به عمد از میان برده‌اند و تنها در چند جا از نامه‌نگاری‌ها بر جا مانده است. با این همه، روشن است که در آن زمان‌ها، زبان و روش زندگانی ترک‌ها و ترک اُلمُش و تاجیکان (تات‌ها) جدا از هم بوده است. اگرچه هنوز بیشتر جمعیت با پهلوی‌زبانان و آذری‌گویان بود و ترکی‌زبانان، که شمارشان نیز زیاد نبوده، با نوشتن هم سر و کاری نداشتند؛ زیرا سواد داشتن را ننگ می‌دانستند و حتا از نوشتن نام خود هم ناتوان بودند.

سده‌های پنجم و ششم ق.، با چیرگی این ترکان تازه‌وارد و یغماگر هم‌چنان می‌گذشت و ایشان کم‌کم چیره‌تر و بومیان نیز ناتوان‌تر می‌شدند و عنصر ایرانی، در زیر سم ستوران این ترکان تازه‌آمده، پایمال می‌شد. در این باره، «استاد ذبیح‌الله صفا» خوب می‌گوید: «چیرگی این ترکان، نتایج گوناگونی داشت و موجب دگرگونی‌هایی در اصول و عقاید اجتماعی مردم ایران شد و بدبختانه بسیاری از آداب کهن را دگرگون ساخت.»

*آذری یا زبان باستان آذربایجان، احمد کسروی تبریزی، نشر هَزار.

** تات و تاجیک به معنی ایرانی (غیرترک) به کار رفته است. (لغات‌الترک کاشغری). تات در شناسایی ایرانیانی به کار رفته است که زبان ترکی نمی‌دانستند و تاجیک به ایرانیانی گفته می‌شد که به زبان فارسی سخن می‌گفته‌اند. اما هیچ‌گاه در تاریخ گذشته، مردمی به نام تاجیک که بیرون از قلمرو ایران، کیان جداگانه‌ای داشته باشند، نبوده است؛ زیرا این خود پاژنامی بوده برای فارسی‌زبان، و به غیرایرانی گفته نمی‌شده است. (شادروان استاد محیط طباطبایی، تاجیکان در مسیر تاریخ)

بخش سوم

«نه ایران بی‌سر و نه آذربایجان بی‌بدن باد»

ترکان تازه‌آمده به آذربایگان، در سخت‌گیری مذهبی پیش افتادند و این چیرگی تا زمان یورش مغول بیشتر نیز شد. ترکان سلجوقی و پس از آنان، غلامان ترک خوارزم، در درازای یک‌ونیم سده، دمار از روزگار مردم میان‌رودان درآوردند. پس از یورش مغول و فجایع تاریخی هولناکی که در این آب و خاک رخ داد، ترکان که خود را در میان ایرانیان بیگانه می‌دیدند، با مغولان اظهار هم‌نژادی کردند و در کشتار و چپاول با ایشان همراه شدند. بیشتر ستمگری‌های مغولان، با فتنه‌انگیزی ترکان، که به ایرانیان به چشم دشمن می‌نگریستند، انجام می‌گرفته است.

بخش‌های شمال‌غرب ایران (آذربایگان)، میان سده‌های هشتم و یازدهم قمری (مَهی)، دگرگونی‌های شگرفی را از سر می‌گذراند. در این دوره، تیره‌هایی از بازماندگان غوزها و ترک‌های آق‌قویونلو و قراقویونلو، از سرزمین دیاربکر و شرق عثمانی، رخت سوی آذربایگان کشیدند؛ و از دیگر سو، تیمور در بازگشت از عثمانی، گروهی از ترکان را دربند می‌کند تا همراه خود به سمرقند ببرد. اما در میانه‌ی راه، آنان را بنا به خواهش «شیخ‌علی صفوی» به او می‌بخشد و این طایفه، که «روملو» نامیده می‌شدند، از همان زمان هوادار سرسخت خاندان صفوی شدند. این چوپانان کوچ‌نشین، که در آغاز در دشت‌ها به دنبال بز و گوسفند خود بودند و دور از زندگی شهرنشینی، در آلاچیق‌های خود می‌زیستند، جز به چشم تاراج و چپاول، به شهرها نمی‌نگریستند. در این هنگامه‌ی پرآسیب، چون اداره‌ی کشور به دست تکلوها، اوستاجلوها و بسیاری «لو»های دیگر بود (!)، به ناچار جایی برای خودنمایی مردم بومی و ایرانی آذربایگان باز نمی‌ماند. روی هم رفته، صفویه نیز چون از آغاز کار، به ناچار با دست این ایل‌های ترک‌نژادِ مهاجر بنیان یافته بود، به‌ویژه در هنگام نبرد با عثمانی، همواره دست به دامان ایشان می‌شد و می‌کوشید تا از هر راه که باشد، دل سران این ایل‌ها را به دست آورد. در این روزگار، اگر شهریار صفوی جوان و دلیری همچون «شاه اسماعیل» بود، این ایل‌ها در پیروی از فرمان «مرشد» خود، یعنی پادشاه صفوی، سر از پا نمی‌شناختند. اما اگر پادشاه، مردی کم‌سال و ناتوان، مانند سلطان‌محمد خدابنده‌ی نابینا بود، شاه بازیچه‌ی دست سران این ایل‌ها می‌شد.

خطر رخنه‌ی ترکان قزلباش در دوره‌ی صفوی را تنها یک بانوی دلیر و هوشمند، تاجیک و مازندرانی، دریافته بود که شوربختانه جان خود را نیز بر سر این کار گذاشت؛ و او ملکه‌ی سلطان‌محمد خدابنده، مادر شاه‌عباس، به نام «خیرالنسا بیگم» بود. این بانو می‌خواست دوباره تاجیکان (تات‌ها ـ ایرانیان) را بر سر کار آورد. اما ترکان دسیسه کردند و سرانجام گلویش را فشردند و او را کشتند. شاه‌عباس هم بر سفارش مادرش بود که کسانی به نام «شاهسون» را روی کار آورد.* این بوده رفتار اقلیت ترک زورگو با همسر پادشاه؛ بنابراین آشکار است که ایشان با مردم خرده‌پای شهری و روستایی آذربایگان چه رفتاری داشتند.

به هر روی، در این سال‌های سیاه تاریخ آذربایگان و تبریز بود که عنصر ایرانی این سرزمین‌ها، دستش از فرمانروایی کوتاه شد و اداره‌ی کشور به دست تازه‌آمدگان ترک افتاد؛ کسانی که بر سر چاپیدن و غارت مردم بومی و ایرانی آذربایگان با یکدیگر به کشمکش برخاسته بودند. هم‌چنین، چون در آن زمان‌های پرآسیب و بلا، بیشتر کارهای حکومتی و لشگری به زبان ترکی انجام می‌یافت، مردم نیز به ناچار این زبان مغولی را فرا گرفتند و زبان مادری خودشان، یعنی «آذری» که یکی از شاخه‌های زبان‌های ایرانی و هم‌ریشه با زبان پهلوی است، رفته‌رفته ناتوان شد. هم‌چنین از آن‌جا که لشکرکشی‌ها و جنگ‌های ایران و عثمانی نیز بسیار درازهنگام بود و چند بار نیز به این‌جا انجامید که عثمانی‌ها وارد تبریز شدند، و واپسین بار بیست سال در تبریز ماندند و به غارت شهر و کشتار مردم پرداختند، همه‌ی این‌ها به زیان زبان «آذری»، که زبان مادری مردم آذربایگان بوده است، تمام شد. پس از این بیست سال بود که شاه‌عباس، عثمانی‌ها را از تبریز بیرون کرد. در آن دوران، یک بار همه‌ی تبریزی‌هایی که دستشان به دهانشان می‌رسید، به قزوین کوچ کردند و یک بار هم به اصفهان. روی هم رفته، تبریزی‌های سرشناس از تبریز کوچیدند و هرگز هم بازنگشتند.

به هر روی، باید دانست که آذربایجانی‌ها ترک نیستند و من از همه‌ی دوستان خواهش می‌کنم به آذربایجانی‌ها و تبریزیان، «ترک» نگویند. امروزه شاید با شرمساری فراوان بتوان گفت «ترک‌زبان»، اما ما ترک نیستیم. ما آذربایگانی‌ها و تبریزی‌ها، نژاد ایرانی‌مان دگرگون نشده است؛ بلکه تنها، بدبختانه، در پی این رخدادهای شوم و ناگوار، زبانمان دگرگونی یافته است. بنابراین، واژه‌ی «ترک» را هرگز به کار نبرید. آذربایگانی‌ها ترک نیستند، بلکه امروزه ایرانیانی «ترک‌زبان‌شده» هستند و اگر زبان آنان بر پایه‌ی پیشامدهای تاریخی و اجتماعی «ترکی» شده، این خود هیچ ربطی به ملیت و نژاد ایرانی آنان ندارد. اینک اگر کژاندیشانی از «بازمانده‌ی جرثومه‌های فساد و خشونت»** کردارشان را با رفتار آن ترکان غارتگر یکسان می‌دانند و مردم آذربایگان را از زمان کوروش و داریوش، «ترک» می‌شمارند (!) و می‌خواهند ملیت و فرهنگ و تمدن کهن‌سال این سرزمین را به دُم اسبان آن بیابان‌گردان بی‌فرهنگ گره بزنند، ما را با آنان کاری نیست. اما حق ندارند برای همه‌ی مردم آذربایگان تعیین تکلیف کنند و برای آنان تاریخ جعل کنند و ادبیات و زبان بسازند، و با پاشیدن خاک در چشم‌ها و بهره‌برداری از ناآگاهی امروزی مردم از سرگذشت تاریخی و اجتماعی‌شان، بخواهند دریافت‌های دشمنانه‌ی خویش را بر گرده‌ی مردم شریف آذربایجان سوار کنند. چنان‌که روشن شد، بی‌گمان زبان ترکی در آذربایگان، بیش از سه تا چهار سده پیشینه ندارد. بنده این را می‌گویم و از عهده‌اش هم برمی‌آیم.

* بردن پایتخت از قزوین به اصفهان، روی کار آوردن فرماندهان گرجی و ارمنی، و پایه‌گذاری سپاه شاهسون که تنها به شاه وفادار بودند، از سیاست‌های شاه‌عباس در این زمینه بود. نشریه‌ی وطن یولی.

** پان‌ترکیسم و صهیونیسم، علیرضا سلطانشاهی، انتشارات تمدن ایرانی.


امرداد

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر