از آنچه رخدادنگاران آوردهاند، به خوبی میتوان بر جایگاه والای زبان فارسی در روزگار چیرگی تازيان بر کشورمان پی برد. زبان اعراب، هیچگاه در سرزمین ایران جا باز نکرد و به میان تودهی مردم راه نیافت. بنابراین، گرچه ایرانیانی که با عربان سر و کاری داشتند، به ناچار عربی آموخته و با آن تنها نیازمندیهای روزانهی خود را برمیآوردند، اما زبان ایشان همچنان فارسی و لهجههای گوناگون و زیبای آن بود.
در شهرها و دیههای ایران، جز به گویشهای ایرانی سخن نمیگفتند و در زندگی روزانه جز این زبان را به کار نمیبردند. بزرگترین برهانی که میتوان برای پا نگرفتن زبان عربی در ایران بر شمرد و اینکه چرا بیدرنگ پس از چیرگی تیغهای برهنهی تازيان، خیلی زود جای خود را در ادب و سیاست به زبان فارسی واگذارد؛ آن بود که زبان عربی هرگز در این سرزمین در خانوادههای ایرانی راه نیافت و در زندگی روزانهی ایشان جایگاهی پیدا نکرد.*
به هیچ روی درست نیست که گمان کنیم، همانگونه که دولت ایران ساسانی فروپاشید، زبان و ادبیات ایرانی هم به همانسان دگرگون شد و به نابودی گرایید. شاید بتوان پنداشت که توان سیاسی یک دولت با شکستی رزمی فرو بکاهد، اما زبان و ادب و آیینها و همهی نمایههایی که هویت یک ملت را میسازد، چیزی نیست که به تندی و آسانی نابود شود، به ویژه که آن ملت را فرهنگی ریشهدار و دیرپا باشد. اینکه ایرانیان توانستند پس از گذشت یکی دو سده از یورش تازیان رفتهرفته آزادی خود را به دست آورند و زبان فارسی را در برابر زبان عربی که در آن روزها، به برهان چیرگی سیاسی-مذهبی توانمند شده بود، زنده و پویا نگهدارند، رویدادی خودبهخودی و برپایهی پیشامد و سرنوشت نبود، که خود پیامد یک رشته رخدادهای پنهان و آشکار، و نیز دسترنج کوششهایی است که ایرانیان در آن روزگار سیاهی و تباهی بدان دست زدند، چنانچه به یاد آوریم که از میان همه ملتهای همسایه با اعراب که «فتح» شدند و زبان عربی بدانها راه یافت، ایرانیان تنها ملتی بودند که زبان و فرهنگ خود را پاس داشتند و از آن پاسداری کردند؛ ارزش و بزرگی کوششی بود که آنان در آن دو سده سیاه و تاریک کردند، بهتر خواهیم شناخت.
به هر روی، پیداست که زمینههای دانش و فرهنگ در ایران، و فرهنگ در ایران، با شکست ساسانیان از میان نرفت. بلکه همچنان دنبال شد و پیوسته نشانههای تابناکی از خود نمودار میساخت. اگرچه بدینگونه بود که دانشمندان ایرانی در آن روزگار تنگ و پرفشار، بهناچار نوشتههای خود را به عربی مینوشتند؛ اما پس از چندی که ایرانیان توانستند فرمانرواییهای بومی خود را برپا دارند؛ بی درنگ به زبان فارسی بازگشته و آفرینشهایشان را باز هم به زبان ملی خود نوشتند.
اینوسترانزوف، ایرانشناس روسی دربارهی «تاثیر ایران بر اسلام» چنین مینویسد: «اعراب در تاریخ خود، بسیار وامدار ایران هستند. چیرگی ایران در تاریخ ملتهای مسلمان در سدههای پیدرپی آشکار و پیوسته است. نمادها و نشانههای ایرانی هرگاه زمینه فراهم میشده، هویدا میشدهاند؛ و هر زمان که روزگار ناسازگار بوده، رخ پنهان میکرده، اما در پرده و نهان دارای تأثیر ژرفی بودهاند. برای یافتن برهان و چرایی آن، که دارای ارزش جهانی نیز هست، باید فرآیندهای بسیاری را چون زنجیری به هم پیوسته کاوید. کوتاه سخن آنکه، این چیرگی از آنجا سرچشمه گرفته که داشتههای تاریخی و فرهنگی ایران، در دورهی اسلامی نیز همچنان پایدار مانده و دنبال شده است».
«جاکسون» استاد زبانهای ایرانی و هندی دانشگاه کلمبیا این رخداد را چنین بازگفته که: «ایرانیان هر چند در شکست از اعراب، آزادی سیاسی خود را از دست دادند، اما از آنجا که دارای دانش و فرهنگ بسیار برتری بودند، آزادی روان و اندیشهی خود را نگاه داشتند وشرارهی آزادی همچنان در سینهی ایشان پنهان میسوخت و هر زمان که بزنگاهی مییافت، برمیافروخت و زبانه میکشید». «آرنولد» نیز در کتاب اسلام چنین آورده: «ویژگیهای نگارگری ایرانی روزگار ساسانی، به درازای شش سده زنده ماند و دوباره در فضایی اسلامی که به هیچ روی نیز با برجستهترین رشتهی این فن که همانا چهرهپردازی- تصویر انسان- باشد سازگار نبود، جلوه کرد. این نمونهی روشنی از آن شور ملی و میهنی است که در همهی روزگاران چیرگی بیگانگان بر ایرانیان، هرگز در هم نشکست».
پژوهش دربارهی تاثیر فرهنگ ایرانی و زبان فارسی در ادبیات عرب، یکی از بخشهایی است که با پیشرفتهای تازه در روشها، بیش از پیش نگاه دانشمندان را به خود داشته است. بهباور ایشان، این رویکرد نو میتواند بسیاری از دیدگاههای دانشمندان دربارهی بنیانهای فرهنگ دورهی اسلامی را دگرگون سازد. اگرچه که اینگونه گفتوگوهای دانشی- تاریخی در فرهنگهای شرقی هنوز نوپا و نارساست. از نیمههای سدهی نوزده میلادی، هر چه پژوهشهای گوناگون در «علوم عربی و اسلامی» و همچنین در «تاریخ و فرهنگ ایران پیش از اسلام» بیشتر شد، این نکته روز به روز بیشتر برای شرقشناسان اروپایی روشن شد که علوم اسلامی و ادبیات عربی، بهگونهی شگرفی از اندیشه و ذوق ایرانی آکنده و بدان آمیخته است؛ تا آنجا که فهمیدنِ فراگشتِ تاریخیِ آنها، بدون پژوهش در فرهنگ ایرانی، کاری ناشدنی خواهد بود! از میان کسانی که بر پایهی پژوهشهای ایشان، این دیدگاه تا به جایگاه امروز رسیده است، میتوان از دانشمندانی چون گلدزیهر، فون کرومر، نولدکه، بروکلمن، آرنولد، بارون روزن، زوتمبرگ، هوارت و دیگران نام برد.
اندیشمندان و پژوهندگان جهانی، ملت ایران و همچنین فرهنگ و اندیشههای ایرانی را دارای تاثیری فراوان بر ملتهای دیگر دانستهاند، که از این رهگذر، سهم بزرگی در پیشرفت فرهنگ و تمدن جهانی داشته است. «ادوارد براون» در جایی آورده، «نابود کردن یک آفریده، خواه آدمی و خواه یک ملت باشد، زیانی بر جهان هستی است؛ بدین روی گناهی بزرگ به شمار میآید. از آنجا که، از ملت ایران سود ادبی و صنعتی فراوانی به فرهنگ و تمدن جهانی رسیده است، بنابراین ناپدید شدن دولت ایران از جرگهی دولتهای آزاد جهان، نه تنها زیانی است بر مردم و کشور ایران، که زیان بسیار بزرگتری است که به نژاد بشر میرسد.»
در سدهی نخست پس از یورش تازیان، ایشان هنوز با نشانههای دانش آشنا نبودند. ازین رو، با کتاب و نوشته نیز میانهای نداشتند؛ و اگر گاه در نابودی آن نمیکوشیدند، نگاهداری و پاسداشت آنها را هم روا نمیشمردند. از همین رو، در گیرودار آشوبها و غارتهایشان، بخش بزرگی از دانش و نوشتههای ادبی ایران از میان رفت. بخش اندکی نیز که از دستبرد ایشان به دور ماند، پس از گذشت آن روزگار سیاه، سرانجام دوباره به کار ادیبان و دانشمندان آمده و کمکم به زبان عربی برگردانده شد و به نامی دیگر درآمد. در نوشتههای تاریخی بسیاری، از داستان غمبار نابودی کتابهای ایران و سوزانده شدن آنها به هنگام یورش تازیان سخن رفته است.
دربارهی رفتار عربان با کتابخانهها و نشانههای فرهنگی ملتهایی که سرزمینشان به دست آنان میافتاد، بسیار گفته و نوشتهاند. دراینباره آمده: «چون تازیان به کشوری دست مییافتند، هر آنچه از کتاب و نشانههای دانش که مییافتند، آن را نابود میکردند و به همینسان کتابخانههای ایران و مصر را نیز به آب و آتش سپردند. اما چون در سدههای پسین، رفتهرفته با دانش و ادب آشنایی یافتند، ارزش آن بر ایشان آشکار شد، و بنابراین اینبار به نابودی هر آنچه از نشانههای سوزاندن کتاب و کتابخانهها به دست ایشان در دست بود، پرداختند؛ تا زشتی آن کار ناروا را از دامان خود پاک کنند!».
«جرجی زیدان» رخدادنگار مصری که از میان نوشتههای پرشمار او، دو پاره از کتابهایش، یکی «تاریخ تمدن اسلامی» و دیگری «تاریخ ادبیات عربی» نامورترند؛ در کتاب نخست خود، دربارهی سوزاندن کتابخانهها به هنگام یورش تازیان، نوشتههای فراوانی آورده است. او که در آغاز، داستان سوزاندن کتابها به دست عربان را دروغ میپنداشت (مصرالحدیث)، اما با پژوهشهای گستردهتر دربارهی تاریخ آن، نشانههایی یافت که از دیدگاه پیشین خود دست برداشت و درستی آنچه در تاریخها آمده را پذیرفت. او برهانهای خود در این باره را چنین آورده:
۱/ گرایش تازیان به نابودی هر کتابی جز کتاب آسمانیشان.
۲/ داستانی که در آن، سعد بن ابیوقاص و عمرو عاص به هنگام گشودن ایران و مصر از عمر بن خطاب دربارهی کتابخانهها و کتابهای ایشان فرمان خواستند. عمر در پاسخ دستور داد که آنها را بسوزانید و در آب افکنید، زیرا کتاب خودمان بر ما بس است.
۳/ استانهای فراوانی که به ویژه از نابودی کتابخانههای ایران به دست تازیان در دست است.
۴ / نشانههایی که نشان میدهد در آن روزگار در میان اعراب سوزاندن کتابهای دشمنان، یکی از راههای انتقامگیری بوده؛ و نشانههای تاریخی فراوانی دراینباره در دست است.
۵/ نشانههایی که میرساند، هنگامی که تازیان به پیروان دینهای دیگر دست مییافتند، پرستشگاههای ایشان را ویران و کتابهای آنان را نابود میکردند.
۶/ خبرهایی که نشان میدهد، کسان بسیاری چون «احمد بن ابیالحواری» و «ابوعمر بن علا» کتابهای پیشین خود را سوزاندند. و اینکار نشان میدهد که نومسلمانان، چندان به کتابهای پیشینیان خود خوشبین نبودهاند.
جرجی زیدان پس از آوردن برهانهای خود، در پایان گفتار خویش چنین میآورد که، «اعراب در آغاز دستیابی به ملتهای همسایه، آنچه از کتاب و نشانههای دانش کهن یافتهاند، به آتش کشیده و نابود ساختهاند.»
با این همه، و با همهی فشارها و آسیبهای خردکنندهای که در تاریخها گفته شده بر فرهنگ و ادب مردم ایران رفته است، اما رخدادنگاران در پایداری و پویایی زبان و ادب ایرانیان چنین نوشتهاند: «در هنگامی که نمایندگان عبدالملک بن مروان به اردوگاه ابراهیم اشتر آمدند، در همهی آن، حتا یک واژهی عربی هم نشنیدند. سپاه ابناشتر و مختار، همه و یا بیشتر از ایرانیان بسیج شده بود؛ و میبینیم با اینکه این سپاهیان در میان اعراب بودهاند، اما باز به زبان خویش سخن میرانده و عربی نمیدانستهاند».
همچنین، «ابراهیم امام (نمایندهی نقبای آل عباس) در سفارشنامهی خود به بهزادان (ابومسلم خراسانی) نوشته، “اگر توانستی در خراسان یک عربزبان هم زنده مگذاری، اینکار را بکن”. ابراهیم از عربیزبان، کسانی را مراد کرده که از حجاز به خراسان رفته بودند، و از این سخن روشن میشود که زبان عربی تنها ویژهی کوچندگان عرب بوده است و ایرانیان به زبان خودشان – فارسی – سخن میگفتهاند».
در آن روزگار، زبان فارسی در همهی ایران و نیز بغداد روایی داشته است. «قلقشندی» در چرایی آنکه بیشتر فرنامهای (:القاب) دولت مصر، فارسی بوده، میگوید، «هر چند مصر با ایران هممرز نبود، اما چون بیشتر دولتیان در شهر بغداد ایرانی بوده و فارسی سخن میگفتهاند، آن نامها هم از آنجا به مصر راه یافته است.» (صبح الاعشی – ج ۴، ص ۴۵۳)
فرهنگ ایرانی پیش از اسلام – انتشارات توس.
* بیش از یکهزاره پیش، نیاکانمان چنان استوار در برابر زبان بیگانه ایستادند و گوهر گرانبهایی چون «زبان فارسی» را به ما رساندند. اما امروزه ما چنین خموده در برابر واژگان بیگانه انگلیسی- لاتین سر خم کردهایم، و روشن هم نیست که سرانجام میخواهیم چه سنگ بیارزش و بدتراشی را به دست آیندگان این سرزمین بسپاریم.
* این نوشتار پیوسته در شهریور و مهرماه 1390 خورشیدی، در رویهی هشتم امرداد شمارهی 261 و 262 چاپ شده است.
امرداد - دکتر محمد محمدی ملایری

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر